المفلس فی‌ امان‌الله

ما سال ۱۳۴۰ مقداری زمین با اقساط سه‌ساله فروختیم. آن‌زمان، مثل حالا، اقتصاد ضعیف شده بود و معاملات راکد بود؛ بنابراین خریدارها آمدند، زمین‌‌ها را پس دادند و پول‌هاشان را گرفتند. برای عده‌ای سند زده بودیم و دیگر نمی‌شد کاری کرد؛ آن‌ها اقساط را پرداخت نکردند. در این کار چند نفر شریک بودیم؛ طلب‌ها را بین خودمان تقسیم کردیم و چند سند به من رسید؛ باید صبر می‌کردم تا آن‌ها هروقت توانستند، بیایند بدهی‌شان را بدهند. یکی از آن بدهکاران، هزارودویست‌متر زمین در کرج نو از ما خریده بود؛ مقداری از پولش را داده بود و دیگر هیچ اثری ازش نبود. بعد از چندسال آدرسش را پیدا کردم؛ در آب‌گرم همدان زندگی می‌کرد. یک‌روز به اتفاق پدرم و آقای محرابی که میرزای ما بود، راهی همدان شدیم؛ گفتیم هم تنی به آب‌ می‌زنیم و هم طلبمان را وصول می‌کنیم. دکانش را پیدا کردیم، دکانی محقر که همه‌ی اجناسش سرجمع دوهزارتومان نمی‌شد. آن بنده‌ی خدا ما را که دید بسیار تعجب کرد؛ برای ناهار دعوتمان کرد به خانه‌اش؛ در وضع فلاکت‌باری زندگی می‌کرد؛ اصلا از رفتن پشیمان شدیم. دم آمدن گفت فلانی من بدهکارم و خجالت می‌کشم؛ گفتم «مادامی که امکان پرداخت نداری بدهکار نیستی؛ اسلام می‌گوید «المفلس فی امان‌الله»؛ نباید گلاویز کسی شد که چیزی ندارد، او در پناه خداست؛ همین که تو بتوانی به عائله‌ات رسیدگی کنی، ما خوشحالیم؛ هروقت داشتی و امکان مالی‌ات فراهم شد، بدهکار می‌شوی، آن روز بدهی‌ات را بیاور و بده». آن بنده‌ی خدا نادار نبود، ناچار بود؛ زمین داشت، ولی نمی‌خریدند. خلاصه این‌که خیلی خوشحال شد و ما هم برگشتیم. من آن‌زمان یک جیپ ویلیز داشتم؛ کمی که آمدیم، آقای محرابی گفت اجازه بده ماشین را من برانم؛ تازه رانندگی یاد گرفته بود؛ نخواستم «نه» بگویم، سوئیچ را دادم و نشست پشت فرمان؛ من سمت شاگرد نشستم و پدرم پشت سر. حدودا پنج‌کیلومتر بعد، وارد یک جاده‌ی فرعی شدیم، چون وزارت راه جاده اصلی را اصلاح می‌کرد. آقای محرابی با سرعت زیاد وارد خاکی شد و یک‌باره ترمز کرد؛ ماشین چپ شد و هرسه‌ ماندیم زیرش. کارگرهای وزارت راه که پایین‌تر کار می‌کردند، دوان‌دوان آمدند و ماشین را برگرداندند؛ در کمال تعجب، هیچ‌کدام کوچک‌ترین صدمه‌ای ندیدیم؛ خون از دماغمان نیامد. ماشین یک قاب آهنی داشت که به زمین گیر کرده بود و نمی‌گذاشت وزن آن بر ما مسلط شود؛ بالا مانده بود؛ وقتی ماشین را برگرداندند، هنوز روشن بود. دوباره خودم نشستم و راه افتادیم. هوا بسیار سرد بود، باد و طوفان شدیدی هم می‌آمد، همراه با شن و ماسه. شیشه‌های ماشین کلا خرد شده بود؛ اصلا دید نداشتم و رانندگی بسیار سخت بود؛ هرطور بود یک مغازه پیدا کردم و از کسی که آن‌جا بود یک عینک خریدم، سروکله‌‌ام را هم پیچیدم و راهی شدیم؛ با آن سرووضع عجیب برگشتیم کرج؛ ماشین‌ را گذاشتیم تعمیرگاه و..

دو سال از این ماجرا گذشت؛ روزی در دفتر نشسته بودم، آقایی آمد و خودش‌ را معرفی کرد؛ حاج‌آقا ایزدی، از تجار بازار تهران بود؛ گفت «شما در آب‌گرم همدان از کسی طلب دارید؟» گفتم «اگر داشته باشد ما طلب‌کاریم، اگر نداشته باشه نه». گویا زمین او را به صدهزارتومان خریده بود؛ گفت «طلب شما را آورده‌ام، مانده‌اش را هم قبلا به خودش پرداخته‌ام». قبض‌های اقساط او را خواست تا پول را بدهد. آن‌ها را از صندوق درآوردم، اما پیش از آن‌که به او بدهم، کاغذی را از میانشان برداشتم. خیال کرده بود آن کاغذ هم مربوط به آن شخص است؛ پرسید که چیست؛ گفتم «هیچ، یک وصیت‌نامه‌است»؛ خواست آن را ببیند؛ در کاغذ نوشته بودم که «اگر مُردم، ورثه‌ام سراغ او نروند، صبر کنند، اوضاعش که روبه‌راه شود خودش بدهی‌اش را می‌پردازد». حاج‌آقا ایزدی فرد بسیار متدینی بود؛ آن وصیت را که دید خیلی خوشش آمد؛ آدرسش را به من داد و گفت که تهران آمدی سری هم به ما بزن.

آب‌گرم همدان را گویا برای درمان پادرد به حاج‌آقا ایزدی توصیه کرده بودند. آن‌جا که می‌رود، از همین بنده‌ی خدا سراغ مسجد را می‌گیرد، او می‌گوید این‌جا مسجد نیست و حاجی را به خانه‌اش می‌برد برای نماز؛ حاجی‌ایزدی فقر و تنگ‌دستی او را که می‌بیند علت را جویا می‌شود؛ خلاصه این‌که زمینش را می‌خرد، گره‌اش را باز می‌کند و الباقی ماجرا. ضمنا حاجی، پیش از رفتن مسجدی هم در آن‌جا ساخته بود.

انسان باید دنبال کارهای خداپسندانه هم باشد؛ نمی‌توان که همیشه دنبال پول بود. آدم باید مراقب حال‌و‌احوال بندگان خدا باشد، «ارحم، ترحم». اگر ما آن‌جا دادوفریاد می‌کردیم و فحش می‌دادیم که پول را بده، حتما هرسه در آن تصادف می‌مُردیم؛ خدا ما را نگه داشت. انسان باید کار خداپسندانه بکند و رحم هم داشته باشد.