حوالی سال ۱۳۵۳، طالقان جزو شهرستان کرج شد؛ قبلا امورش از طریق قزوین اداره میشد. بودجهای که دولت در اختیار انجمنها میگذاشت، با نظارت نمایندگان بین شهرستانهای مختلف توزیع میشد. آنسال هم دولت بودجهای را به شهرستان کرج اختصاص داد؛ اختیارش را واگذار کرد به انجمن شهرستان تا هرجا صلاح میداند هزینه کند.
انجمن کرج از نمایندگان شهرستانهای مختلفی مثل ساوجبلاغ، اشتهارد و شهریار تشکیل میشد؛ تعدادی از آنها میگفتند آن بودجه در شهریار هزینه شود، تعدادی میگفتند ساوجبلاغ و برخی دیگر جاهای دیگر را در نظر داشتند؛ آنها نفوذ هم داشتند؛ آن دوره آدمهای گردنکلفتی در انجمن عضو بودند، از جمله پدر وزیر اقتصاد. من، از آنجاکه با رای بالا وارد انجمن شده بودم، طرفداران بسیاری داشتم و موقعیتم بهتر از دیگران بود؛ پیشنهاد کردم بودجه در طالقان صرف شود؛ گفتم «طالقان تازه جزو شهرستان کرج شده است؛ خوب است اهالی آنجا بدانند که این برایشان بهرهای داشته است».
از بالای طالقان دو رودخانه جاری است که در شهرستان به هم متصل میشوند؛ بین این دو رودخانه فضای خیلی خوبی بود که میشد در آن کارهای مفید زیادی صورت داد؛ طرح من این بود که در آنمنطقه یک شهرک مسکونی ساخته شود. برای شروع کار به طالقانیها گفتم، استاندار را دعوت کنید تا ببیند اینجا موقعیت خوبی فراهم است و بودجه را بدهد. آنها هم همین کار را کردند، استاندار و فرماندار و اعضای انجمن شهر را دعوت کردند آنجا. بهار بود؛ به آقای مقیمی، رئیس ادارهی فرهنگ طالقان که خیلی هم با من دوست بود، گفتم «شما دانشآموزان را بیاورید اینجا در مسیر استاندار، دو طرف بایستند و از او استقبال کنند؛ مقداری هم از این گلهای وحشی بکنید و بدهید به دست بچهها». همین کار را کردند؛ وقتی استاندار رد میشد، بچهها گلها را میریختند روی ماشینش؛ او از این کار خیلی خوشش آمد؛ من به دنبال این بودم که آنها طرح ما را تایید کنند و پول بدهند. خلاصه طرح پذیرفته شد؛ گفتند «هم موقعیت مکانی مناسب است و هم طالقان حق دارد که از این موقعیت استفاده کند، بیش از بخشهای دیگر هم نیاز دارد». آن طرح انجام شد؛ ما در آنجا یک شهرک ساختیم با امکانات کامل، مدرسه و مسجد و درمانگاه و هرچه لازم بود؛ از این بابت طالقانیها به من محبت خاصی داشتند؛ کارهای دیگر هم میکردم برای آنها؛ مثلا یکیدوبار اضافهی سهمیهی آرد کرج را فرستادم آنجا.
همان سالها انتخابات مجلس بود؛ کرج سه کاندیدا داشت، آقای جزایری، آقای اخباری و آقای قدمی. مردم قدمی و اخباری را میشناختند، اما جزایری را نه. من او را از قبل میشناختم، در تهران با او آشنا شده بودم؛ پدرش روحانی بود و اولین دفترخانهی کرج را دایر کرده بود. جزایری از من قول حمایت در انتخابات را گرفت؛ قبول کردم. بعد از اعلام کاندیداها آمد کرج که «الوعده وفا»؛ روز دیگری هم آمد و گفت «میخواهم بروم طالقان، تو هم با من بیا»؛ با اینکه کار داشتم، قبول کردم و راهی شدیم. آنجا که رسیدیم، دیدم هیچکس پیشواز نیامده؛ پرسیدم «مگر شما برنامهریزی نکردهاید؟» گفت «من پیغام دادهام». از این موضوع خیلی ناراحت شدم، پیش خودم گفتم آبروی ما رفت. رئیس پست آنجا آشنا بود، آمد حالواحوالی کرد و رفت؛ حالا ما نه روی ماندن داریم و نه روی رفتن؛ آنهمه راه را بینتیجه رفته بودیم؛ در همین اثنا دیدم مقیمی میآید با جمعیت زیادی پشت سرش؛ البته هنوز از بابت برنامهی اولیه نارحت بودم. رفتیم به سالن اجتماعات؛ آقای مقیمی سخنرانی کرد، بعد از خیرمقدم گفت «آقای جزایری ما شما را نمیشناسیم؛ پیغام دادید که میآیید، خب بالاخره مهمان را که نمیشود گفت نیاید.
چون بحث انتخابات است، گفتیم ببینیم مهمانمان با که میآید، آنوقت تصمیم میگیریم؛ حالا که با نریمانی آمدهاید رای طالقان مال شماست؛ اینجا پنجهزار رای دارد، مال شما؛ نگران اینجا نباشید و کارهای دیگر را ردیف کنید». بعد از آن ما را دعوت کردند و ناهار مفصلی دادند. آنها میخواستند ببینند اگر جزایری با آدم ناجوری آمد، تحویلش نگیرند؛ مقیمی میگفت «نریمانی گردن ما حق دارد، به هرکه رای بدهد، ما به او رای میدهیم». بعد از انتخابات، آقای جزایری درست همان پنجهزار رای را از طالقان گرفت؛ وکلای دیگر هرکدام حدود بیستهزار رای داشتند، اما جزایری بیستوپنجهزار رای آورد. خدمت صادقانه هیچوقت گُم نمیشود؛ طالقانیها به من محبت خاصی داشتند.