در دروان، کنار رودخانهها، تعدادی مزرعه بود؛ از آنجاکه اغلب اهالی گلهدار بودند، تردد گله از مزارع خرابی بهبار میآورد؛ گله به محصولات آسیب میزد، گاو و گوسفند سردرختیها را میخوردند. از این بابت بزرگان آبادی و پدرم نشستند تا این مشکل را چاره کنند؛ قرار بر این شد که گلهها وقتی از قلهها میآیند یا در بهار که به مراتع میروند، از مزارع عبور نکنند تا زمیندارها معترض نشوند؛ میباید گله میآمد از داخل آبادی عبور میکرد. این قرار را مکتوب کردند، مُهر کردند و اجرای آن را سپردند به پدرم؛ یک حکمی هم دادند به او تا به این کار رسیدگی کند.
آنسال پاییز، وقت برگشت گلهها، پدرم میرفت به مزارع سر میزد. یکروز، در یکی از همین سرکشیها او میبیند گلهای از قله سرازیر شده، میآید به طرف مزارع تا از کنار رودخانه برود به آبادی؛ بابام جلو که میرود، میبیند گلهی کدخداست؛ ناراحت و عصبانی میشود، چوپان و پسر کدخدا را میزند و آنها فرار میکنند؛ پدرم تفنگ هم داشت؛ آنها میروند آبادی و گله آنجا میماند بیصاحب؛ بابام مجبور میشود گله را جمع کند ببرد تحویل صاحبش بدهد. از این ماجرا کدخدا و فکوفامیلش ناراحت و عصبانی میشوند که «چوپان ما را زده، باید فردا برویم پدرش را دربیاوریم».
صبح روز بعد، آنها عواملشان را جمع کردند که بیایند سروقت پدرم؛ من آنوقت پنجسالم بود. بابام که از قضیه مطلع شده بود، ما را کرد توی خانه، در را بست و گفت شما بیرون نیایید؛ من بودم و مادرم و مادر پدرم و بچهها. بابام تفنگش را پر کرد؛ یک چوب دوشاخه داشت، روی پشتبام مهارش کرد و بعد تفنگ را سوار کرد روی آن، به طرف مردم؛ ما در ارتفاع بودیم. آنها وقتی آمدند دیدند که بابام تفنگش را طرفشان نشانه رفته؛ کدخدا متوجه شد که ممکن است او تفنگ را آتش کند، عقل کرد، جلوی همراهانش را گرفت و برگشتند. پدرم صدا کرد که «بایستید!» آنها که ایستادند گفت «مگر شما قرارداد ننوشتید که من بروم نگهبانی مزارع؟ چرا تجاوز کردید؟ بعد از این مهر و امضاتان را بزنید پشت الاغ!» بعد هم قرارداد را پاره کرد و آنها رفتند دنبال کارشان و غائله خوابید؛ پدرم که آمد داخل، گفت «این آبادی جای ما نیست».
البته جز این ماجرا، پدرم اختلافهای دیگری هم با اهالی داشت؛ نظریات بلندپروازانهی او سبب اختلاف میشد؛ مثلا میگفت «این زرشک و گون بیابان را نکنید، اینها سرمایهاند»، اما آنها گوش نمیکردند، درختان را میکندند برای هیزم. اتفاقاتی از اینقبیل سبب مهاجرت ما از دروان شدند. ما در سال ۱۳۰۸ مهاجرت کردیم به کرج؛ در ۱۳۱۵ مهاجرت معکوس کردیم و دوباره برگشتیم به روستا؛ بعد از ۱۳۲۵ دوباره