بار را بنداز!

در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۲۳، ذخیره‌ی ما تقریبا تمام شد؛ به این‌جهت پدرم تصمیم گرفت دوباره من را بفرستد شمال پی برنج و آذوقه. این کار را باید پیش از تابستان انجام می‌دادیم، چون در فصل گرما، کناره‌های مازندران مالاریا زیاد بود و هوا هم رطوبت بسیار داشت؛ اهالی آن‌جا تابستان را در کوهستان‌ها می‌گذراندند. ما تصمیم گرفتیم از راه‌های مال‌رو به روستاهایی که در بالای جنگل‌ها و ییلاقات بودند، برویم و از آن‌جا برنج و گندم بخریم. به اتفاق یکی از اهالی که از فامیل‌های نزدیک ما بود، حرکت کردیم؛ او دو قاطر داشت و من هم سه الاغ. بالای دروان دو قله‌ي بلند هست به نام‌های کاهار و ناز؛ از بالای کاهار رفتیم به سمت شمال. آن هم‌ولایتی‌مان بسیار خوش‌برخورد و خوش‌سفر بود؛ در راه هرجا که چشمه‌ای بود و گل‌‌وگیاهی، به زبان محلی می‌گفت «بار را بنداز»، یعنی که «بار را زمین بگذار، شب را همین‌جا می‌مانیم». او مسیر را هم به‌خوبی می‌شناخت؛ اغلب اهالی دروان همین‌طور بودند، چون بیش‌تر تابستان‌ها می‌رفتند شمال، زغال می‌خریدند و زمستان می‌بردند تهران می‌فروختند. ما در آن مسیر، باید از بالای طالقان عبور می‌کردیم؛ از جنگلی که آن‌جا بود گذشتیم و سرازیر شدیم؛ راه صخره‌ای بسیار خطرناک و سختی بود؛ بعد از یک رودخانه رد شدیم؛ روبرومان باز یک جنگل بود، از آن هم گذشتیم و دوباره رفتیم بالا. آن‌جا در آن ارتفاعات یک گاوسرای خیلی بزرگ بود که حدود صد راس گاو داشت و مالکش یک خانم بود. هم‌سفر من با او آشنا بود و مقداری قند و چای برایش آورده بود؛ او هم حسابی از ما پذیرایی کرد، با کره‌ای که مخصوص خودشان بود و نان گرم و این‌ها. ناهار را هم همان‌جا خوردیم و بعد حرکت کردیم؛ غروب به یک چشمه رسیدیم؛ بارها را انداختیم و شب همان‌جا ماندیم. خلاصه بعد از چند شبانه‌روز به روستایی رسیدیم در ییلاقات تنکابن؛ مردم زیادی از کناره آمده بودند به آن‌جا و مقدار زیادی هم برنج و گندم همراه خود داشتند. من مقداری صابون برده بودم که اتفاقا به کار آن‌ها می‌آمد، چون در ییلاق بودند و دسترسی چندانی نداشتند؛ آن‌ها صابون‌ها را به قیمت خوبی خریدند. بعد خریدمان را کردیم، بار زدیم و از همان راه‌ کوهستانی مال‌رو برگشتیم به دروان. آذوقه‌ای را که آورده بودیم خرد‌خرد استفاده می‌کردیم؛ اوضاع مملکت هم یواش‌یواش روبه‌راه می‌شد. در آن سال‌های بحران و گرفتاری، زندگی‌ ما متوسط و معمولی بود؛ با این‌که پدر من عائله‌مند بود و هزینه‌ی ده سر عائله زیاد بود، ما مشکل چندانی نداشتیم، تلاش بسیار می‌کردیم و امورمان را می‌گذراندیم.