حوالی سال ۱۳۵۰، وقتی که رئیس اتاق اصناف بودم، به واسطهی خشکسالی دام کم شده بود و طبعا گوشت هم کمیاب. دولت سهمیهی کشتار تعیین کرده بود، از قرار روزی سی گوسفند، ده گاو. این تعداد ناچیزی بود و پیش از اینکه قصاب بکُشد تمام میشد؛ از طرفی هم چون مردم و رستورانهای سرراهی پی گوشت بودند، قصابها قاچاقی میکشتند. یکروز به اتفاق خانواده عازم تهران بودم، فکر کردم بد نیست پیش از آن بروم قصابخانه سری بزنم؛ همین که وارد شدم، قصابها با لباس خونی، چاقوبهدست فرار کردند؛ صحنهی عجیبی بود، خانمم و بچهها بسیار ترسیده بودند.
من آنجا ماندم؛ کمی بعد رئیس صنف قصابها و چندنفر دیگر آمدند؛ مثل اینکه آنها خبر برده بودند که چه نشستهاید که فلانی رفته است آنجا و… وقتی وارد کشتارگاه شدم، دیدم حدود پنجاه گوسفند ذبح کردهاند و تقریبا سیتایی هم گاو. قصابها از اینکه کارشان عیان شده بود، خیلی ترسیده بودند؛ دیدم کاریست که شده، گفتم «اینها را آمادهی عرضه کنید، ولی کار غلطی کردهاید و این باعث دردسر و گرفتاری ما میشود؛ اگر همکاری کنید من قضیه را حلوفصل میکنم». خلاصه از تهران که برگشتم نمایندهی فرماندار، نمایندهی شهردار، نمایندهی سازمان حقوق مصرفکننده، نمایندهی ادارهی کار و نمایندهی سازمان دامپزشکی را دعوت کردم تا بتوانیم به اتفاق فکری اساسی بکنیم. تصمیم گرفتیم اول نرخ گوشت را محاسبه کنیم تا فروشنده و مصرفکننده گرفتاری نداشته باشند؛ پیش از آن گوشت را درهم، کیلویی هشتتومان میفروختند، اما درست این بود که قسمتهای مختلف دام قیمت مشخص داشته باشد. برای تعیین قیمت، اول سه گوسفند خریدیم، کوچک، بزرگ و متوسط؛ قیمت هرکدام مشخص بود؛ پس از ذبح، کله و پاچه و دل و جگر را سوا کردیم، قیمتشان را مشخص کردیم و از قیمت کل کم کردیم. در مرحلهی بعد گوشت خالص را مجزا کردیم و جداجدا قیمت گذاشتیم؛ مثلا دنبه را گفتیم کیلویی پنجتومان، شهله و قلوهگاه را گذاشتیم دوازدهتومان، فیله و راسته را هم هرکیلو بیستودوتومان؛ ران بااستخوان و ران بیاستخوان را جدا قیمتگذاری کردیم. بعد از آن، نرخ را اعلام کردیم و گفتیم که هرقدر میخواهید، علنی بکُشید؛ اما مساله این بود که گوسفند خیلی کمیاب بود، در واقع چیزی نبود که آنها بکشند. راه چاره را نشان قصابها دادم؛ گفتم از راه رضاییه بروید ترکیه، گوسفند بیاورید. آنها همین کار را میکردند و به همان نرخ مصوب میفروختند. کمی که گذشت صدای روزنامههای تهران درآمد که «گوشتِ کیلویی هشتتومان در کرج بیستدوتومان فروخته میشود»؛ ماجرا بالا گرفت، آنچنان که وزیر کشور استاندار را عتاب کرده بود که «در کرج چهخبر است؟» یکروز تلفنگرام کردند که فردا ساعت هشت صبح من در استانداری باشم. آنجا که رفتم استاندار آنقدر عصبانی بود که حتی سلامم را علیک نگفت و تعارف به نشستن هم نکرد؛ دستآخر خودم رفتم نشستم؛ یکربع تمام هیچ نگفت؛ ناگفته نماند که او من را نمیشناخت چون تازه منصوب شده بود. بالاخره سرش را بالا آورد و پرسید «گوشت کیلویی چند است؟» با آن عصبانیت که او داشت، دیدم اگر آن ارقام را بگویم، صدبرابر قاطی میکند، گفتم «قربان گوشت انواع مختلف دارد، شما چه نوع گوشتی را میگویید؟» گفت «گوشت دیگر؟!» توضیح دادم که «ما در کرج هم گوشت شتر داریم، هم گوشت گاو و هم گوشت گوسفند؛ منظور شما کدام است؟» میخواستم کمی حرف بزنیم تا قدری نرم شود و عصبانیتش فروکش کند؛ گفت «گوشت گوسفند» باز گفتم «گوشت گوسفند انواع مختلف دارد، شما قیمت کدام را میخواهید؟» با همان مقصود، قسمتهای مختلف گوشت گوسفند را برایش شرح دادم؛ گفت قیمت همینها را بگو؛ اول از قیمتهای پایین شروع کردم که دنبه پنجتومان و شهله فلانتومان؛ هنوز به آن قیمتهای بالا نرسیده بودم که با عصبانیت گفت «نه آقا نه، همان نرخ سابق را دوباره برقرار کنید»؛ گفتم «آقای استاندار تا آنجا که من اطلاع دارم دکتر شادمان، استاندار قبلی، دکتری علوم سیاسی داشت و تا آنجا که میدانم شما دکتری اقتصاد دارید؛ شما بهتر از من میدانید که اقتصاد را نمیشود با سرنیزه اداره کرد، اقتصاد علم است؛ بهتر بود از من میپرسیدید «این نرخها را از کجا آوردهای؟» آنوقت من توضیح میدادم، یا قانع میشدید یا نه، که آنوقت هرچه میگفتید، ما همان را انجام میدادیم»؛ بعد کل داستان را برایش تعریف کردم؛ «پرسید پس چرا در تهران هشت تومان است؟» گفتم «به دو علت؛ اول اینکه در تهران گوشت نیست و آنها برای خرید گوشت میآیند کرج؛ آن قیمت اصلا پایه و اساسی ندارد. دلیل دوم هم این است که تهران روزانه یکمیلیونتومان روی گوشت سوبسید میگیرد؛ تهران سهمیلیون نفر جمعیت دارد و کرج سیصدهزار نفر؛ شما به همین میزان، یعنی یکدهم، به ما سوبسید بدهید ما گوشت را به همان قیمت میفروشیم»؛ استاندار از اینکه تهران سوبسید میگرفت و چهقدر میگرفت و از کجا، اصلا خبر نداشت؛ از معاونش، آقای بها استعلام کرد و دید من درست میگویم؛ بالاخره قانع شد و گفت «بروید کارتان را انجام بدهید!»