ازدواج مجدد بابام درگیریها و مشکلات زیادی در خانواده ایجاد کرده بود و هرروز هم بالا میگرفت. یکروز که سر همین مسائل با پدرم درگیر شده بودم، گفت «برو دنبال کار و زندگیت، تو از جان ما چه میخواهی؟» رسما من را مرخص کرده بود، جواب کرده بود و باید میرفتم؛ گفتم «خُب میروم». حدودا ساعت ده صبح بود که حرکت کردم. خواهرم دو تکه نان لواش و چند گردو همراهم کرد تا در راه چیزی برای خوردن داشته باشم. خیلی درهموبرهم و آشفتهحال بودم؛ هنوز هجدهسال هم نداشتم. تصمیم گرفتم بروم کرج، شاید آنجا بتوانم کاری پیدا کنم. در راه برخوردم به داییم؛ آمده بود برغان مقداری خرید کند و برگردد؛ علت آشفتهحالیام را جویا شد، جریان را برایش تعریف کردم و گفتم حالا هم راهی کرج هستم؛ پرسید «پول داری؟» گفتم «پولم کجا بود؟» کیف پولش را درآورد، هفدهقران داشت، همان را داد به من و خداحافظی کردیم. خلاصه با هفدهقران پول، دو نان لواش و چند دانه گردو راهی کرج شدم. باید از میان کوهها میرفتم باغستان و بعد هم کرج. دوسه ساعتی که رفتم، دیگر نزدیک ظهر شده بود و گرسنه بودم؛ چشمهای هم آنجا بود، ماندم برای خستگیگرفتن و خوردن ناهار. آبی به دستوصورتم زدم و همان نان و گردو را خوردم. بعد از ناهار باز آشفته شدم و فکرم مشغول این شد که در این سنوسال سرنوشتم چه میشود؛ زدم زیر گریه، هایهای گریه میکردم. بالاخره به خودم آمدم که «با گریه کاری درست نمیشود». یواشیواش بعدازظهر هم میرسید و باید زودتر خودم را به جایی میرساندم؛ این بود که دوباره دستوصورتم را آبی زدم و حرکت کردم. حوالی شب به کرج رسیدم و رفتم منزل پسرخالهی پدرم، حاجحجت. او تهران بود، اما شب آمد. به حاجحجت گفتم پدرم به زکیخانیها مقداری چوب صنعتی فروخته و طلبکار است، آمدهام آن را وصول کنم.
پسرخاله صبحها میرفت تهران؛ من هم میزدم بیرون به دنبال کار؛ صبحانه و شام را در خانهی آنها میخوردم، ناهار را هم با همان هفدهقران فراهم میکردم، روزی یک یا دوقران. آنوقت ذوبآهن کرج در حال ساخت بود؛ فکر کردم شاید بتوانم آنجا کاری پیدا کنم. رفتم و دیدم یک کارگاه ساختمانی است با کارهای خیلی سنگین؛ آنجا برای بچهای به سنوسال من، جایی نبود. شنیدم راهآهن کارگر میخواهد؛ رفتم، اما محیطش را نپسندیدم. یکیدوهفتهای گذشت و هنوز بیکار بودم؛ از پولم هم دیگر چیزی نمانده بود؛ یکقران آخر را یکروز دادم یک کُمبوزه خریدم و ناهار خوردم. یکی از همشهریهامان سرایدار معاون کارخانهی قند بود. فکر کردم، شاید بتوانم به کمک او در آن کارخانه مشغول شوم. یکروز، حوالی ساعت دو بعدازظهر رفتم منزل آقای معاون؛ اهل خانه خواب بودند؛ فامیلمان مقداری آبگوشت آورد، ناهار را خوردیم و من جریان را برایش گفتم؛ او گفت همهکاره همین آقای معاون است؛ گفت با حاجمحمود کمالی رفاقت دارد، اگر او کاغذ بنویسد و معرفیات کند، کار تمام است، برو سراغ حاجمحمود.
کمی استراحت کردم و حدود چهار عصر آمدم بیرون؛ یکسره رفتم منزل آقای کمالی. چندسال قبل که ما در کرج بودیم، با خانوادهی کمالی روابط خانوادگی داشتیم؛ آنها پدرومادرم را کاملا میشناختند. آقای کمالی منزل نبود؛ ملوکخانم بود و خیلی هم مرا تحویل گرفت. داستان را برایش گفتم؛ خیلی ناراحت و عصبانی شد، فحش داد و گفت «این مردها شلوارشان که دوتا میشود، زن دوم میگیرند». آقای کمالی تهران بود و گویا دیروقت میآمد؛ بنا شد شب را همانجا بمانم و صبح سر صبحانه با او صحبت کنم. صبح که بیدار شدم او آمده بود و زنش همهچیز را برایش گفته بود. کمالی پرسید «تو مگر مدرسه نمیرفتی؟» گفتم میرفتم؛ گفت «همینجا دوباره نامنویسی کن و درست را بخوان! من بابات، این ملوک خانم هم ننهت؛ برو درست را بخوان!» گفتم «میخواهم کار کنم، اگر میخواستم درس بخوانم، میماندم همانجا، میخواهم کار کنم و خودم را اداره کنم». هرچه نصیحتم کرد، گوش نکردم؛ حدود دوساعت بحث میکردیم؛ زیربار نرفتم. آخرسر گفت «اگر میخواهی کار کنی، ما کاروانسرایی داریم که درش بستهست، قبلا مستاجر داشتیم، اما حالا خالیست، برو آنجا را باز کن، کارگر بگیر و بارفروشی کن». ما در کرج و برغان کارمان همین بود و من با آن آشنا بودم. کمالی کاروانسرا را در اختیار من گذاشت، چون میدانست از پس این کار برمیآیم؛ کلید را به من داد و گفت «من تهران کار دارم، نمیتوانم اینجا کمکت کنم، خودت باید اداره کنی». آنجا را تروتمیز کردم، دفتر را راه انداختم و چراغ را روشن کردم؛ آنوقت برق نبود، چراغ زنبوری داشتیم. یک نفر میرزا گرفتم برای کارهای دفتری و یک کارگر برای کارهای روزمره؛ خودم هم مدیریت میکردم. همانجا ساکن شدم، شبها در همان دفتر میخوابیدم. خانم کمالی هرروز صبحانه و ناهار و شام برایمان میفرستاد.
خیلی زود کارمان رونق گرفت؛ اینکه من از قبل جزئیات این کار را میشناختم و بالاوپایینش را میدانستم، سبب شد ابتکار عمل داشته باشم و زودتر نتیجه بگیرم؛ مثلا اینکه آنوقتها بیشتر تولیدات کشاورزی منطقهی کرج را با الاغ میبردند تهران؛ کمتر در کرج فروخته میشد؛ من میرفتم سر راه آنها، متقاعدشان میکردم، نمیگذاشتم راهی تهران شوند، میبردمشان کاروانسرا، بارشان را خالی میکردم و همانجا میفروختم؛ دیگر اینکه با دانشگاه هم قرارداد بستم؛ به آنها سیبزمینی و پیاز میفروختم؛ چون دانشگاه شبانهروزی بود، دانشجوها به اینقبیل اجناس احتیاج داشتند و میخریدند. اینقبیل کارها و ابتکارات باعث رونق کسبوکار ما شد؛ من هم شبانهروز کار میکردم؛ روز جنسها را میفروختم، غروب قسطها را جمع میکردم و پول مردم را میدادم.
یکروز مشغول کار بودم که کسی کاغذی از طرف خواهرم آورد؛ نوشته بود بابا به ما رسیدگی نمیکند، نه کاغذ میخرد، نه قلم و دوات و نه هیچ، به کلی به ما بیاعتناست. خیلی ناراحت شدم؛ همینطور که میخواندم اشکم سرازیر شد. کمالی آنروز اتفاقا تهران نرفته بود؛ علت را جویا شد، برایش که گفتم، گفت «اینکه ناراحتی ندارد، برو امامزاده هرچه میخواهی بخر، بده ببرند». آنجا یک مغازه بود که همهچیز داشت؛ جوراب، لباس، مداد، قلم، دفتر، قند، چای و هرچه را لازم بود، خریدم، یک الاغ کرایه کردم و فرستادم.
برج شش به کرج رفته بودم و تقریبا ششماه میگذشت. در آنمدت پدرم چندینبار آدم فرستاد که من را برگرداند، اما نرفتم؛ دیگر وقت آن بود که سری بزنم. به کمالی گفتم پیش از عید میخواهم بروم مادرم را ببینم؛ گفت برو، اما شب عید اینجا باش، میخواهم بروم قم؛ این رسم هرسالهاش بود.
یکهفته مانده به عید راهی شدم؛ کلی هم خرید کردم، از میوه و شیرینی و جوراب و همهچیز، برای پدرم و مادرم و مادربزرگم و بقیه. وقتی رسیدم، پدر و مادرم خیلی محبت کردند و خیلی خوشحال شدند، آنقدر که دیگر نگذاشتند برگردم؛ بابام گفت «ما در خانواده اختلاف داریم، تو با مادرت و بچهها بروید دروان، من برغان میمانم و با هم کاری نداریم، شما آنجا، من اینجا، خرجومخارج را هم میفرستم». مادرم خیلی خوشحال شد و بچهها هم اصرار داشتند همین کار را بکنیم. قبول کردم، به اتفاق رفتیم دروان و ماندگار شدیم.
آقای کمالی مجبور شد شب عید کارگر بگیرد؛ من هم دیگر هیچ حقوقی نگرفتم. در آن اوضاعی که داشتم، کمالی با من پدرانه برخورد کرد؛ مدام به این فکر بودم که باید محبت او را جبران کنم؛ این که گفت «من بابات و ملوک خانم هم ننهت» مدام در ذهنم بود و میخواستم هرطور شده، در موقعیتی مناسب تلافی کنم.