همان اوقات که رئیس اتاق اصناف بودم، روزی کسی آمد دم در منزل و یک پاکت پول آورد؛ گفتم «کارت چیست؟» گفت «گرفتن پروانهمان چندسالیست که در شهرداری با مشکل مواجه شده و..» پول را پس دادم و گفتم «من از تو ثروتمندترم؛ پولت را ببر خرج زن و بچهات بکن!» بعد پرسیدم «چندنفر دیگر موقعیت مشابه دارند؟» معلوم شد هفتنفر درگیر همین موضوع هستند؛ خلاصه گفتم همهتان بیایید اتاق اصناف؛ آمدند و جوازشان را درست کردم. آنجا به همهی افرادی که کاری داشتند و مراجعه میکردند، احترام میگذاشتم.
وقتی دیگر، یکی از کسبهی قدیمی و مذهبی به من مراجعه کرد، خیلی به او احترام گذاشتم و دوساعته کار جوازش را انجام دادم. بعد از انقلاب شنیدم که کسانی گفته بودند «برویم ببینیم نریمانی در اتاق اصناف چهکار کرده؟» یعنی چه خلافی داشته و اینها؛ آنجا همان کاسب قدیمی و مذهبی از من دفاع کرده بود.
کمبود شکر، آرد و گوشت، سه بحرانی بود که در زمان ریاست من بر اتاق اصناف پیش آمد و از هرسهی آنها با موفقیت عبور کردیم؛ مثلا شکر که کم شده بود، آن را قاچاق میکردند؛ یکشب تنهایی رفتم محلهایی را سرکشی کردم که احتمال میدادم آنجا احتکار میکنند؛ از آنجا که به کارمندها رشوه میدادند، کسی را با خودم نبردم. آنشب جلوی یک کامیون را گرفتم و اتفاقا شکر قاچاق داشت؛ آنها را بردم اتاق اصناف تخلیه کردم، کارت ماشین را هم گرفتم و فرستادمش پارکینگ. بعد از این ماجرا عدهای از بزرگان و کسبه آمدند که «آبروی صاحب مال را نریز!» گفتم «آبروی من که مسئولم برود؟ خوب است؟»؛ گفتم «یک شرط دارد که آبروی آن کاسب نریزد؛ همهی کسبه باید یک گونی قند و یک گونی شکر جلوی مغازهشان بگذارند»؛ این را قبول کردند، شکرها را با قیمت مصوب به مردم فروخیتم و پول صاحب مال را هم دادیم.
وقتی دیگر، نیمهشب از تهران رسیدم منزل، دیدم یکی از کسبه دم در نشسته و آنطور که میگفت خیلی منتظر مانده بود. رفتیم داخل و جریان را پرسیدم؛ گفت «دوسال است که شهرداری من را معطل کرده بابت جواز؛ فکر نمیکنم کارم مشکلی داشته باشد، اما…».
قرار شد روز بعد پروندهاش را بیاورد اتاق اصناف تا مشکل را بررسی کنیم؛ وقتی پروندهاش را آورد دیدم واقعا مشکلی ندارد؛ همانجا جوازش را صادر کردیم؛ خیلی خوشحال شد و رفت. شب بعد از این ماجرا آمد منزل و یک چک سفیدامضا گذاشت جلوی من؛ پرسیدم «این برای چیست؟» گفت «شما برای من زحمت کشیدید!» گفتم «به گمانم کسی که من را به شما معرفی کرده، درست این کار را نکرده؛ من اهل این چیرها نیستم»؛ امضایش را پاره کردم و چک را برگرداندم. بعد از مدتی دوباره آمد که «من ناراحتم، میخواهم کاری برای شما انجام بدهم»؛ گفتم «اول اینکه ناراحت نباش! همین که کار شما راه افتاده، ما خوشحالیم؛ دوم اینکه، اگر دوست داری کاری بکنی، برو پنجاهدست لباس دبستانی دخترانه و پنجاهدست هم پسرانه بگیر، ببر فلان روستا تحویل بده، آنجا اغلب نیازمند هستند». بعد از این ماجرا، او، گویا میرود تهران و همین چیزها را میخرد؛ فروشنده، وقتی میفهمد که این برای کمک است، پنجاه جفت کفش بچگانه هم میگذارد روی بار وانت؛ خلاصه میبرد آنجا پخش میکند و اینها؛ این ماجرا شب عید اتفاق میافتد و اهالی آن روستا هم خیلی خوشحال میشوند.
از ایندست ماجراها زیاد است؛ یکروز صبح که راهی تهران بودم، سرِ راه، یکی از ماموران شهرداری را دیدم، تعریف کرد که در پایین شهر یک نانوایی است، متعلق به یک زنوشوهر که جواز ندارند؛ گویا رفته بوده آنجا را ببندد، نانوا و زنش نگذاشته بودند و کلی هم فحشش داده بودند. گفتم سوار شو برویم؛ هنوز دم نانوایی نرسیده بودیم، آن خانم از دم تنور بلند شد، آمد جلو و بنا کرد به فحش دادن؛ مدتی یکریز فحش میداد؛ مامور شهرداری میخواست جلویش را بگیرد، نگذاشتم؛ گفتم «بگذار هرچه میخواهد بگوید»؛ فحشها که تمام شد، گفتم برو بگو فردا بیایند اتاق اصناف، پروندهشان را هم بیاورند. روز بعد آمدند؛ پروندهی آنها هم مشکلی نداشت و بیخود چندسالی معطلشان کرده بودند. آدمهای تهیدستی بودند، همانروز جوازشان را درست کردم و رفتند. بعدها همیشه دعا میکردند؛ یکروز هم یک جعبه شیرینی آوردند منزل برای عذرخواهی و تشکر؛ ازشان پذیرایی کردیم و رفتند؛ به اهل خانه گفتم از آن شیرینیها نخورید، آن را دادم ننه ببرد قبرستان خیرات کند؛ چون کارشان را درست کرده بودم، آن شیرینی را آورده بودند.