آن زمستان سخت و اتفاقات بعد از ورود به دروان، باعث شد پدرم از برگشتن به روستا پشیمان شود؛ گفت «ما اینجا نمیتوانیم بمانیم، زمینهامان را نگه میداریم، اما خودمان میرویم برغان؛ آنجا کار اقتصادی میکنیم». خلاصه یکروز قاطر گرفت و راهی شدیم؛ باز هم فقط من و بابام. در برغان سیداسماعیلنامی بود که هم کاروانسرا داشت و هم قهوهخانه؛ ما در قهوهخانه ساکن شدیم؛ شام و ناهار را همانجا میخوردیم و همانجا هم میخوابیدیم. یکشب پدرم به سیداسماعیل پیشنهاد شراکت داد، اما او نپذیرفت؛ گفت «برو با مشرضا شریک شو!». مشرضا فرازنده هم، کاروانسرا و قهوهخانه داشت، اما فعالیت چندانی نمیکرد و کارش بیرونق بود. همانشب به اتفاق رفتیم سراغ مشرضا؛ پدرم با او صحبت کرد و او پذیرفت، چون پیرمرد بود و خودش نمیتوانست کار کند. قرارومدارها گذاشته شد و کار را شروع کردیم. آنزمان خریدوفروش گندم در بعضی مناطق قدغن بود؛ دولت قانونی گذاشته بود با عنوان تثبیت غله، یعنی انحصار خریدوفروش گندم در اختیار خودش بود. کشاورزان منطقه، از اشتهارد و قزوین و زنجان و طالقان گندمشان را میآوردند برغان برای فروش؛ از دیگر مناطق هم برای خرید میآمدند آنجا؛ به این دلیل برغان تبدیل شده بود به مرکز معاملات گندم. خلاصه اینکه کارمان به سرعت رونق گرفت؛ وقتهایی بود که پنجاه الاغ یا شتر به خط میآمدند تا بارشان برداشته شود. اوضاع پدرم خیلی خوب شده بود و بروبیایی داشت؛ همانسال ازدواج مجدد کرد.