برو پی کارت!

در سال ۱۳۲۳ من به سن مشمولیت رسیدم. یک‌روز در مزرعه بودم، پسر کدخدا آمد که بیا بابام با تو کار دارد. عصر رفتم خانه‌ی کدخدا؛ چندنفر دیگر هم بودند؛ او گفت که شما سربازید و من فردا صبح باید ببرم تهران و تحویلتان بدهم. من البته همان‌وقت می‌دانستم که هیچ‌کدام از آن افراد را تحویل نخواهد داد؛ آن‌ها برایش کار می‌کردند، کشاورزی و دام‌داری و این‌ها؛ ما نمی‌رفتیم، نه سلامی می‌دادیم و نه کمک‌حالش بودیم؛ با پدرم هم میانه‌ی خوبی نداشت؛ فهمیدم که هدفش فقط من بودم. خلاصه صبح فردا به اتفاق رفتیم کرج و بعد هم تهران؛ آن‌جا من را تحویل داد و برگشت؛ نوزدهم مهرماه بود.

آن‌جا، حدودا صدوپنجاه‌نفر بودیم که منتقل شدیم به مهرآباد. همه‌ي آن افراد از مناطق کوهستانی آمده بودند، از روستاهای شمیران و برغان و کمال‌آباد و امثال آن‌ها؛ از دروان فقط من بودم؛ البته آن‌ها که نمی‌آمدند بعدا برایشان مشکل پیش می‌آمد. تقریبا بیست‌روز مهرآباد بودیم؛ بعد منتقل شدیم به باغ‌شاه، لشگر یکم، هنگ توپخانه. ستاد ارتش به حوزه‌ی نظام‌وظیفه دستور داده بود، اهالی کوهستان را به توپخانه منتقل کنند، به این دلیل که کار آن‌جا سنگین بود و بچه‌های کوهستان قدرت و مقاومت بالایی داشتند؛ این را ما نمی‌دانستیم، بعدا فهمیدیم.

آن‌‌زمان ارتش سه رقم توپ داشت؛ یکی توپ صدوپنج کوتاه بود که آن را با اسب می‌کشیدند؛ این را در فیلم‌ها زیاد نشان داده‌اند؛ هر عراده را شش اسب گردن‌کلفت مجارستانی می‌کشیدند. در هنگ توپخانه حدودا صد اسب نگهداری می‌شد؛ ما، هم باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردیم، هم به توپ‌ها و هم به تفنگ‌های خودمان. خلاصه این‌که زیاد نگذشت تا فهمیدیم آن‌جا سخت‌ترین جاست؛ اختیار هم که دست ما نبود؛ بالاخره ارتش است و کارش با نظم و انضباط خشک پیش می‌رود. علاوه بر آن‌همه سختی کار، آن‌جا قواعد و مقررات خاصی هم جاری بود، مثلا وقتی آن‌ها دستور می‌دادند یا سوال می‌کردند، ما باید اول دستمان را بلند می‌کردیم، اگر اجاره می‌دادند جواب می‌دادیم. جز این‌ها، افسرهای مسئول توپخانه بسیار خشن بودند؛ گروهبان، استوار و دیگر افراد، انگار فقط با خشونت می‌توانستند کارهای سنگین توپخانه را پیش ببرند؛ بسیار بدخلق بودند و مدام فحاشی می‌کردند.

سختی کار را می‌شد تحمل کرد، اما فحاشی آن‌ها را نه؛ این شد که روزی چندنفر از بچه‌ها را جمع کردم که برویم شکایت کنیم. باید جای خلوتی را پیدا می‌کردیم؛ در اسطبل جمع شدیم و بنا کردیم به نوشتن شکایت که فلان گروهبان این‌طور است و فلان استوار حق‌حساب می‌گیرد و این‌ها؛ من نوشتم و همه امضا کردند. ستاد ارتش در جایی پشت باغ‌شاه مستقر بود؛ از راه‌آب رفتم بیرون؛ رفتم ستاد ارتش و شکایت را تحویل دادم و به‌سرعت برگشتم. چندروز بعد یک سرهنگ و یک سروان آمدند برای رسیدگی؛ دستور دادند همه بیایند صف بایستند؛ در صف، سرهنگ شروع کرد به پرس‌وجو و ما هم همه‌چیز را گفتیم؛ آن‌ها تحقیقاتشان را کردند و رفتند. فردای آن روز فرمانده و گروهبان و استوار و بسیاری دیگر را عوض کردند و ما هم خیلی خوش‌حال شدیم. چندروز بعد از این جریان، افسری آمد پی آن‌ها که شکایت کرده بودند؛ دفتری بود تقریبا صدمتر پایین‌تر از باغ‌شاه، رفتیم آن‌جا و به صف ایستادیم؛ شش‌هفت‌نفر بودیم؛ یکی‌یکی صدا می‌کردند که برویم داخل اتاق؛ اسم همه را خواندند جز من؛ افسری که آن‌جا بود پرسید «تو چه‌کار داری؟» گفتم «شما ما را خواسته‌اید!» گفت «با شما کاری نداریم، آن‌هایی را که خواسته‌ایم، همین‌ها بودند»؛ باز گفتم «آقا من هم شکایت دارم»؛ دست آخر گفت «لازم نیست شکایت کنی، برو پی کارت». قضیه از این قرار بود که من آن کاغذ را امضا نکرده بودم؛ از آن‌جا که نوشتن آن شکایت عجله‌ای بود و یواشکی، من خودم فراموش کرده بودم امضا کنم، همه این کار را کرده بودند جز من. آن چندنفر را، هرکدام به جایی فرستادند تا دیگر با هم نباشند؛ همه را لت‌وپار کردند؛ دلیلش این بود که شکایت دست‌جمعی در ارتش قدغن بود و ما آن‌وقت این را نمی‌دانستیم.