به گواهی قرآن

بابام متولد ۱۲۸۲ بود؛ تاریخ تولدش را پشت جلد قرآن نوشته بودند. حوالی سال ۱۳۰۴ برای اولین‌بار شناسنامه صادر می‌کردند؛ مامور ثبت، تاریخ تولد بابام را باور نکرده بود، گفته بود تو سنت کم‌تر است. آن‌وقت سربازگیری تازه شروع شده بود و بیست‌ساله‌ها را می‌بردند؛ مامور شناسنامه خیال کرده بود پدرم این را می‌داند و می‌خواهد سنش را بیش‌تر بگوید. خلاصه هرچه پدرم می‌گوید او باور نمی‌کند تا این‌که می‌رود قرآن را می‌آورد و بالاخره مامور ثبت قبول می‌کند. آن‌زمان سربازی را می‌گفتند اجباری؛ ماموران امنیه می‌آمدند و جوان‌ها را می‌بردند؛ مردم جمع می‌شدند و به اعتراض شعار یاحسین سرمی‌دادند؛ می‌گفتند زنی که پسرش را می‌خواستند ببرند، شاه را نفرین می‌کرده که «ان‌شاالله تختت واژگون شود؛ بچه من را کجا می‌برید؟»