سال ۱۳۱۲، در همسایگی مغازهمان، آقای کمالی نمایندگی روزنامه داشت. روزنامه از تهران میآمد، ده نسخه اطلاعات، پنج نسخه ایران و تقریبا به همین تعداد ژورنالدُتهران که به فرانسه منتشر میشد؛ آنوقتها زبان خارجی رایج در ایران، فرانسوی بود؛ کمتر انگلیسی میخواندند. روزنامهی کیهان هم هنوز نبود، بعد از ۱۳۲۰ منتشر شد.
روزنامهها که میرسید، من تعدادی را میبردم برای فروش که البته نمیخریدند؛ کسی نبود، تنها چند خارجی در کارخانهی قند و کارخانهی شیمیایی که پشت دانشکده واقع شده بود؛ آنها یک ژورنالدُتهران میخریدند. روال کار این بود که اخبار برجسته را با صدای بلند در خیابان میخواندم و قیمت را هم میگفتم؛ روزنامه آنوقت یکقران بود؛ سرجمع شاید یکیدونسخه ایران میفروختم و پنجشش نسخه اطلاعات؛ روزنامهی اطلاعات آنزمان خیلی مهم بود و اکثرا آن را میخواندند؛ مال اردبیلی بود. خلاصه، کارم که تمام میشد، روزنامههایی را که مانده بود، خودم میخواندم؛ همان اطراف یک نهر آب بود و یک درخت بید؛ میرفتم زیر بید مینشستم و روزنامه میخواندم؛ علاقهی زیادی به خواندن و دانستنیها داشتم. من از همان سال با روزنامه و روزنامهخوانی عجین شدم و این در آشناییام با مسائل بینالمللی و شکلگیری زمینهی فکریام بسیار موثر بود؛ همیشه میخواندم، چه در ده، چه در کرج و چه در تهران؛ البته در سربازی روزنامهخواندن قدغن بود؛ کلا هرچیزی که باعث میشد، آدمها دور هم جمع شوند و اتحاد کنند ممنوع بود.