تاکسی قسطی

چندوقتی از شروع کار ما گذشته بود که شهرداری اعلام کرد، می‌خواهد چهل‌دستگاه تاکسی بدهد به متقاضیان؛ شهردار و فرماندار قبلا کارهایش را کرده بودند، از این قرار که ایران‌خودرو، همان ایران‌ناسیونال، تاکسی‌ها را قسطی بدهد و هر متقاضی شش‌هزارتومان به شهرداری بپردازد. ما جلوی این کار را گرفتیم؛ گفتیم باید اتاق اصناف این کار را انجام بدهد. شهردار مقاومت کرد و بین‌مان دعوا در گرفت؛ با او رفتیم انجمن شهر تا مشکل را حل کنیم. پدرم در انجمن بود؛ از طرفی هم من به آن‌ها کمک کرده بودم و اغلب‌شان طرفدارم بودند؛ آن‌ها تصویب کردند که اتاق اصناف تاکسی‌ها را بدهد، شش‌هزارتومان را بگیرد، مبلغی را خودش بردارد و الباقی را بدهد برای آسفالت خیابان‌ها. شهردار خیلی ناراحت شد که «اتاق اصناف چه‌کاره است؟ من اگر دستور بدهم فردا همه‌ی زباله‌ها را بریزند جلوی اتاق اصناف، چه می‌کنید؟» من گفتم «اگر این‌کار را بکند، روزگار شهردار و شهرداری را سیاه می‌کنم»؛ گفتم «شهردار اگر جرأت دارد این‌کار را بکند». خلاصه دعوا بالا گرفت، اما آخرسر انجمن شهر تهدیدش کرد و قانون گذاشت که تاکسی‌ها را ما بدهیم؛ همان شد؛ مقداری از پول‌ها را بابت هزینه‌ی کاغذ و امور دفتر هزینه کردیم، مابقی را هم دادیم برای آسفالت یکی از خیابان‌های اصلی.

تقریبا یک‌سال از افتتاح اتاق اصناف می‌گذشت که ماجرای دیگری بین ما و شهرداری پیش آمد؛ آن‌ها زباله‌ها را می‌بردند در یکی از خیابان‌های حسن‌آباد می‌ریختند؛ این کار درستی نبود، چون باعث می‌شد وقت باران، شیرابه‌های آلوده سرازیر شود سمت پایین‌ شهر. در جشن بزرگی که برگزار شده بود و تمام مسئولان بودند، این مساله را با شهردار وقت که دلیر نام داشت مطرح کردم و خواستم که این روال را عوض کند. او با من بد بود، ولی ادعای دوستی می‌کرد؛ گفت «چون خودت آن‌جا ملک داری می‌گویی، به خاطر مردم نیست»؛ گفتم «این‌طور نیست»؛ گفت «اگر خیلی ناراحتی ترتیبی بده تا من را عوض کنند!» گفتم «تا الان که چنین دستوری نداده‌ام، اما درباره‌اش فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم». این مساله را در انجمن شهر مطرح کردم؛ همان هفته او را استیضاح کردند، اما نیامد پاسخ بدهد و انجمن برکنارش کرد.

دلیر کارمند وزارت کشور بود؛ منتقل شد به تهران و از آن‌جا که آشنا داشت منصوب شد به فرمانداری ساوه؛ ما را هم دعوت کرد که «فرماندار شده‌ام و این‌ها»؛ به اتفاق عده‌ای از کرجی‌ها رفتیم آن‌جا؛ من را که دید گفت «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»؛ گفتم «تو هرجا که باشی ما خوشحالیم؛ دوست داشتی ببینیم، دیدیم و فهمیدیم». بالاخره ما را دعوت کرده بود که به رخ بکشد، اما مهم نبود، ما کار خودمان را کرده بودیم. در هیچ‌جای دنیا، به ملاحظات بهداشتی دو کار را در بالای شهر نمی‌کنند؛ ریختن زباله و احداث قبرستان در ارتفاعات از نظر بهداشتی درست نیست. این هم داستان آقای دلیر شهردار.