سال ۱۳۰۵، آخوندی از اهالی طالقان آمد دروان و یک مکتبخانه آنجا باز کرد، خیلی مدرن و پاکیزه. پدرم میخواست من بروم مکتب، اما نمیرفتم؛ با اینکه سهسال بیشتر نداشتم، امتناع میکردم؛ زمستان بود و برف سنگینی باریده بود، اصلا نمیشد از خانه بیرون رفت. خلاصه پدرم با یک ترکه من را میزد که باید بروی؛ هرچه مادر و مادربزرگم میگفتند که «بابا ول کن، نمیخواهد برود»، فایده نداشت؛ کتکزنان من را برد مکتبخانه. در آنجا یک بخاری گذاشته بودند؛ مردم آنوقتها مثل آن را ندیده بودند، میگفتند بخاری فرنگی. قرار بر این بود که هر بچهای میآید، با خودش یک تکه هیزم هم بیاورد. آنجا که رفتیم، آخوند مکتب کنار بخاری نشسته بود؛ من را هم همانجا جا داد. او با پدرم دوست بود؛ اسمش میرزاابوالقاسم دیزانی بود؛ اهل طالقان بود، اما از قم آمده بود. سیسال بعد در کرج دیدمش؛ روضه میخواند. هر بچهای یک مِجری همراه خود داشت؛ مجری جعبهی کوچکی بود، به اندازهی قوطی دستمال کاغذی، که در همهی خانههای قدیم یافت میشد؛ معمولا در آن وسايل کوچک ارزشمند را نگه میداشتند.
بچهها دورتادور مینشستند و یکی از آن جعبهها جلوشان بود؛ قلم و کاغذ و وسایلشان درون آن بود؛ بچهها مجری را با خودشان دیگر نمیبردند خانه، همانجا میگذاشتند. من آن زمستان را رفتم مکتب، اما چیز زیادی دستگیرم نشد؛ آقا هم سعی نمیکرد که به من چیزی یاد بدهد، سه سال بیشتر نداشتم آخر. یادم میآید، یک روز، در وقت تنفس، آقا پایش را آورد جلو، زد زیر کمرم و من را بلند کرد؛ شوخی کرد با من. مدتی که در آنجا بودم، فقط دوسه شعر یادم داده بود. سال بعد آقا از آنجا رفت و مکتب تعطیل شد. سال بعد از آن، یعنی دو سال بعد، یکی از محلیهای دروان که باسواد بود، مکتبخانه را دوباره باز کرد؛ نامش ملارضا گودرزی بود. حصار که بودیم، آنها در خانهی ما مینشستند. در آنجا من چند خط شعر یاد گرفتم و تا اندازهای خواندن. قدیمها مکتبخانهها بیشتر خواندن یاد میدادند تا افراد بتوانند قرآن را بخوانند؛ هدفشان این بود. مادر من هم قرآنخواندن میدانست؛ در مکتبخانه یاد گرفته بود. اکثر مردم برای همین میرفتند مکتب. آخر زمستان همانسال رفتیم کرج؛ دیگر مکتبخانه تعطیل شد؛ در مغازه کار میکردم. من دیگر به خواندن و نوشتن نرسیدم؛ بچهها را که میرفتند مدرسه میدیدم و حسرت میخوردم که چرا من نباید بروم.