توی این قبر مرده‌ای نیست

حدودا سال ۱۳۳۸ بود که یکی از کسبه به دیدن من آمد، بابت پرونده‌ای که در دارایی داشت و کارش گره خورده بود؛ گفت «فلانی برو و کار این پرونده را یکسره کن، اگر حتی پول می‌خواهند، بده و کلکش را بکن»؛ وکالت داد و من پیگیر کارش شدم. در دارایی هفته‌ای یک‌روز کمیسیون تشکیل می‌شد؛ نماینده‌ای از خود دارایی حضور داشت، نماینده‌ای از فرمانداری و نماینده‌ای هم از دادگستری. کار این کمیسیون حل‌وفصل پرونده‌های اختلافی بود. نماینده‌ی دارایی فرد درشت‌هیکلی بود که رای نهایی را هم او صادر می‌کرد؛ از کارمندان عالی‌رتبه بود. آن‌جاکه رفتم، در فرصت کمی که بود پرونده را مطالعه کردم؛ معافیت مالیاتی داشت، ولی آن‌ها در جلساتشان این را نفهمیده بودند. بر اساس قانون، کسی که فعالیت تجاری و اقتصادی انجام می‌داد، مشمول پرداخت مالیات می‌شد، مشروط به این‌که دولت ظرف سه‌سال آن را مطالبه کند؛ در غیر این‌صورت آن پرونده مشمول مرور زمان می‌شد و صاحبش معاف از پرداخت مالیات. نوبت من که شد، گفتم «ما بر سر قبری گریه می‌کنیم که در آن مرده‌ای نیست»؛ نماینده‌ی دارایی از این حرف قدری ناراحت شد و علت را پرسید؛ گفتم «این پرونده مشمول مرور زمان می‌شود و اصلا شما طلبکار نیستید». همه‌چیز در همان برگه‌ی اول عیان بود؛ شخص مورد نظر در سال ۱۳۳۵ مشمول پرداخت مالیات شده بود و از آن‌روز سه‌سال تمام می‌گذشت؛ دولت مالیات را طلب نکرده‌ بود و او معاف می‌شد.

آن پرونده را بارها بررسی کرده بودند، ولی متوجه این موضوع نشده بودند؛ در نهایت پرونده را مختومه اعلام کردند. جلسه که تمام شد، نماینده‌ی دارایی گفت خوب است شما در انجمن شهر باشید؛ گفتم چندسال دیگر که تشریف بیاورید، من را در آن‌جا خواهید دید. آن‌‌زمان من خیلی جوان بودم؛ معمول بود نماینده‌ی انجمن شهر سن‌وسالی داشته باشد. چندسال بعد وارد انجمن شدم؛ جلسه‌ای در دارایی بود، سراغ او را گرفتم، گفتند زنده است؛ گفتم پیغام بدهید که من الان در انجمن شهر هستم.