مسافری از راهی عبور میکرد که به چشمهای رسید؛ استراحت کرد، آبی خورد و سروصورتش را هم آب زد. او یک چوبدستی داشت، آن را کنار آب فرو کرد در زمین که «اینجا بماند؛ اگر کسی آمد و اسب داشت، اسبش را ببندد به این چوب و استراحت کند». آن فرد چوبدستش را گذاشت و رفت. مسافر دیگری آمد؛ تشنه بود، نشست، آبی خورد و کمی استراحت کرد؛ او با خودش فکر کرد که «این چوبدستی چیست؟ اینجا باعث زحمت مردم می شود». او چوب را کند و انداخت دور.
هردو نیت خیر داشتند، ولی کار متضاد انجام دادند؛ هرکس با باور خودش زندگی میکند.