خجالت نمی‌کشی؟!

بچه که بودم، در کرج کنار پدرم کار می‌کردم؛ مسئول پارکینگ اسب‌ها و قاطرها بودم؛ برای اسب و قاطر پنج‌شاهی می‌گرفتم و برای الاغ سنار. یک‌وقتی، یکی موقع رفتن پول نمی‌داد و قلدری می‌کرد؛ با همان سن‌وسال کم، به گردن اسبش آویزان شده بودم و داد‌وهوار می‌کردم؛ خلاصه مردم جمع شدند که «خجالت نمی‌کشی؟! پولش را بده!» مجبور شد پول را بدهد. آن‌وقت حدودا شش‌سال داشتم و پدرم در خیابان قزوین مغازه داشت؛ به او کمک می‌کردم؛ پدرم مغازه را می‌سپرد به من؛ قدم به ترازو نمی‌رسید، کُنده می‌گذاشتم، می‌رفتم روی آن؛ البته عمویم هم بود.