جامعهی ایرانی در سالهای دههی بیست و سی، مدام در تحول بوده است؛ مردم گاه از روستا میرفتهاند به شهر و گاه از شهر میرفتهاند به روستا. این تحول اجتماعی و جابهجایی جمعیت از ۱۳۲۰ شروع شد؛ کارخانههایی که ساختند، باعث این تحولات شد. پیش از آن مردم کشاورز بودند، اصلا کارگری رایج نبود و کارگر هم یافت نمیشد.
زمان رضاشاه، روستاییها را به زور میبردند برای کارگری؛ اهالی روستاها کشاورز بودند و هر کاری جز آن را میگفتند بیگاری؛ مثلا برای ساخت همین جادهی چالوس کارگرهای اجباری اجیر کرده بودند؛ افراد را با اسب و قاطر و شتر و هرچه داشتند میبردند آنجا، یک ماه بیگاری میگرفتند؛ البته بعد از یکماه هم باید حقحساب میدادند تا ولشان کنند. آنها گویا الاغ را نمیبردند، فقط با اسب و شتر و قاطر کارشان راه میافتاد؛ مادرم میگفت ما فقط یک الاغ داشتیم، قاطرهایمان قبلا مرده بودند؛ میگفت «یکشب خواب دیدم که یک امنیه میآید تا قاطرها را ببرد؛ من آن حیوانها را بردم جایی، قایم کردم؛ امنیه همینطور در روستا میگشت و…؛ در همین اثنا من از خواب بیدار شدم و گفتم خدا را شکر که قاطرهای ما مردهاند!»