خشت‌ طلایت را نمی‌خواهم!

مدتی بعد از این‌که کاروبارمان رونق گرفت، من و حسن از هم جدا شدیم؛ یک دکان دیگر گرفتیم، جنب پل آهنی چالوس که هنوز هم هست؛ آن را حسن برداشت و من دکان قبلی را.

حسن در چالوس ماند و بعدها زن‌وبچه‌اش را هم برد همان‌‌جا؛ دخترش به یک اصفهانی شوهر کرد که او هم یک دکان داشت؛ پسرش هم تحصیل کرد و رئیس جنگل‌بانی آن‌جا شد.

تابستان، دکان را تبدیل کردم به آبمیوه‌فروشی. آن‌زمان یخ نبود؛ از کندوان برف می‌آوردم و در چاله‌ای که پشت دکان کنده بودم، ذخیره می‌کردم؛ رویش را هم پوشانده بودم و شب‌ها آن‌جا می‌خوابیدم؛ خنک بود. تقریبا انتهای تابستان، پدرم آمد و گفت «باید بیایی کرج!» قبلا هم آمده بود، سری زده بود؛ گفتم «این‌جا روبه‌رشد است، من این‌جا ترقی می‌کنم، درآمد خودم را دارم و به شما هم کمک می‌دهم»؛ گفت «اگه روزی یک خشت طلا هم درست کنی، من راضی نیستم، من تنها هستم، مشکل دارم و کسی را هم ندارم که کمکم دهد، هرکاری می‌خواهی بکنی باید بیایی کرج». خلاصه من را قانع کرد؛ یک کامیون اجاره کردیم، اثاثم را بار زدیم و رفتیم کرج؛ آن‌جا ماندگار شدم.

این اتفاق مسیر زندگی‌ام را تغییر داد؛ وارد فضای سیاسی شدم. آن‌وقت مبارزات سیاسی برای ملی‌شدن صنعت نفت در جریان بود و من خردخرد در این مسیر قرار گرفتم تا این‌که دیگر شد مشغله‌ی شبانه‌روزی‌ام؛ دیگر به کسب‌وکار نمی‌رسیدم، آن‌قدر که رفتم یک‌جا مشغول به کار شدم به روزی سه‌تومان، برای این که بتوانم بیش‌تر به کار سیاسی برسم.