خودش می‌داند

کم‌تر پیش می‌آید، کسی خاطرات یکی‌دوسالگی‌اش را به یاد داشته باشد. خداوند استعدادی به من داده است که فرصت نشد از آن استفاده‌ی علمی بکنم. در میان مردم استعدادهای زیادی نهفته است که اگر هدایت نشود، هرز می‌رود؛ درست مثل آبی که از قله‌ها سرازیر می‌شود و طبق روال چندین‌میلیون‌ساله در دشت‌ها روان می‌شود؛ اگر جلوی آن را سد نزنیم که نمی‌توان برق تولید کرد. می‌گویند ابن‌سینا روزی برای دیدار با یکی از دوستانش به بازار می‌رود؛ در حجره‌ی او نشسته بوده که شاگرد همسایه می‌آید پی آتش. آن‌وقت‌ها کبریت نبوده و آتش را با آتش درست می‌کرده‌اند. آن پسربچه، انبر یا خاک‌انداز همراه نداشته؛ دوست ابن‌سینا به مسخره می‌گوید دستت را باز کن تا آتش را بگذارم کف دستت؛ او فورا مقداری خاکستر می‌ریزد کف دستش و می‌گوید آتش را بگذار روی این. ابن‌سینا از هوش و شعور آن بچه تعجب می‌کند و او را از آن‌جا می‌برد به شاگردی خودش. بعدها او می‌شود یکی از بزرگترین شاگردان ابن‌سینا. در جامعه و در میان مردم عادی، افراد بااستعداد بسیار زیادند؛ باید آن‌ها شناسایی شوند و استعدادشان پرورش یابد.


وقتی ما در روستا بودیم، من باید در کارهای کشاورزی و دامداری به پدرم کمک می‌کردم؛ از سه‌چهارسالگی کار می‌کردم و در مزرعه کمک‌حال او بودم. پدرم یک داس کوچک سفارش داده بود به آهنگر، برای من؛ من هم همراهش می‌رفتم و درو می‌کردم. بابام محصول را جمع می‌کرد، بار حیوان می‌کرد و می‌‌سپرد به من؛ می‌گفت تو دنبال حیوان برو، خودش می‌داند کجا برود؛ مادرم در ده بود و کمک می‌کرد بار را پایین بگذاریم. خوب به یاد دارم، بهار ۱۳۰۷ بود، پدرم کود بار الاغ کرد تا ببرم مزرعه؛ دم رودخانه سوار شدم و آن‌طرف، توی مزرعه، کودها را گذاشتم زمین. در راه برگشت، حیوان وسط رودخانه ایستاد؛ هرچه تقلا کردم، بیرون نیامد که نیامد؛ بنا کردم به گریه؛ آب رودخانه زیاد بود، نمی‌توانستم پایین بیایم. یکی از محلی‌ها که عبور می‌کرد، علت را پرسید، گفتم این حیوان وسط آب ایستاده، بیرون نمی‌آید؛ گفت من چاره‌اش را می‌دانم؛ با زنجیری که داشت حیوان را زد تا بالاخره از آب بیرون آمد. الاغ چون می‌دانست که می‌برم تا دوباره بارش کنم، راه نمی‌آمد؛ بعضی از الاغ‌ها باهوشند؛ به ترکی، به آن‌ها می‌گویند «قَلدِن چِخ مَز» یعنی «از تو قلعه بیرون نمی‌آید».
من همیشه کار می‌کردم و البته از آن لذت می‌بردم؛ این‌طور بود که در مقاطع مختلف زندگی شرایط درس‌خواندن برایم مهیا نشد. پدرم فقط یک‌بار من را فرستاد مکتب، در سن چهارسالگی؛ در آن‌زمان فقط خواندن را آموختم. در دروان، مکتب‌‌خانه فقط در زمستان دایر می‌شد؛ تابستان و بهار و پاییز بچه‌ها باید کار می‌کردند و من هم یکی. این وضع ما در روستا بود؛ بعد هم که به کرج مهاجرت کردیم باز هم از مدرسه خبری نبود و من باید در کارهای دکان کمک می‌کردم. من دوست داشتم درس بخوانم، اما نمی‌گذاشتند. در سال ۱۳۱۶، در برغان بالاخره به مدرسه رفتم، ولی فقط یک‌سال؛ پدرم ازدواج مجدد کرده بود و من باید در تامین هزینه‌ی زندگی کمک‌حالش می‌شدم؛ از طرف دیگر هم جنگ بین‌الملل دوم در جریان بود و قحطی و مریضی آورده بود؛ این شد که من قید تحصیل را زدم و به ناچار همان زندگی روستایی و نیمه‌شهری را گذراندم تا امروز.