میگویند یکوقتی، یک شخصی مشکل مالی داشت؛ وقتی میخواست از خانه بیرون برود، مثلا برود قهوهخانهی محل کمی بنشیند، لبش را با دنبه چرب میکرد که مردم خیال کنند او غذای چرب و روغندار خورده است؛ این کار هرروزش بود. یکروز که او میرود قهوهخانه، دخترش سراسیمه می آید که «بابا آن دنبهای که لبت را چرب میکردی، گربه خورد».