در گذشته، نود یا صدسال پیش، بیماریهایی که میآمد، یکباره منطقه را میگرفت، چون دارو و درمان نبود و نمیتوانستند پیشگیری کنند.
یکی از بیماریهایی که در آنزمان شیوع پیدا کرد آبله بود؛ عارضهی آبله این است که تمام صورت چالهچاله میشود و بدن به خارش میافتد، خارش بسیار شدید. یکساله بودم که این بیماری به روستای ما آمد و من هم مبتلا شدم؛ آنطور که مادرم میگفت، اکثر بچهها گرفته بودند، تعداد زیادی تلف شده بودند، تعدادی هم نجات پیدا کرده بودند؛ آنها که خوب میشدند، دیگر این مریضی را نميگرفتند.
مادرم میگفت معمولا بچههایی که آبله میگرفتند، دستشان را میبستند تا هرطور هست خارش را تحمل کنند و سروصورتشان را نخارانند؛ او هم دستهای من را میبندد، اما مثل اینکه نمیدانسته باید آنها را از پشت ببندد نه از پهلو؛ اینطور میشود که یکروز صبح، بیدار که میشود من را غرق در خون مییابد؛ گویا از شدت خارش تمام صورتم را زخمی کرده بودم؛ مادرم یاحسینکشان میرود پیش مادرش؛ او سرگین الاغ را دود میکند و خارش کم میشود؛ خلاصه اینکه کمکم خوب شدم.
آبله، وبا و مالاریا بیماریهایی بودند که اگر به یک منطقه میآمدند، آنجا تلفات زیادی میداد.
دوساله بودم که سیاهزخم گرفتم؛ این بیماری را میگفتند «چورخون» یعنی ادرارِ خونی. چورخون از حیوانات منتقل میشود؛ کسی که یکبار مبتلا شود، دیگر مصونیت پیدا میکند از این بیماری. نشانهاش یک جوش سیاه بود که روی کتفم، پیدا شد. آنوقت هم مادرم من را میبَرَد منزل مادرش تا او چاره کند؛ گویا مادربزرگم میگوید «ببرش پیش خالهات؛ او میداند چه کند»؛ خالهی مادرم تشخیصش این بوده که «چون این بیماری تازه شروع شده و هنوز سنگین نیست باید داغ بگذاریم تا بزرگ نشود». من روی بام با بچهها بازی میکردم؛ دیدم یک منقل پر از آتش آوردند آنجا، به خیالم که میخواهند کباب درست کنند؛ یک قاشق مسی را گذاشتند توی آتش تا حسابی سرخ شد، بعد من را بُردند گوشهای و محکم گرفتند و قاشق مسی سرخ را گذاشتند روی زخم؛ دادوهوارم حسابی بالا رفت، اما بعد از یکهفته، بیماری کاملا خوب شد؛ هنوز جای زخمش پیداست، فقط محلش حرکت کرده است.
همانسالها در دِه، سیاهسرفه هم گرفتم؛ آنقدر سرفه میکردم که از گلویم خون میآمد؛ آن را هم از سر گذراندم. یکوقتی هم مالاریا گرفتم؛ بیماری سخت و سنگینی بود؛ عمهام و بچهاش مبتلا شدند و مُردند. مالاریا از آبهای راکد و مانده بهوجود میآید و شیوع پیدا میکند. در کرج، مهرشهر و مردآباد آب میآمد، میماند و لنجزار میشد؛ آن قسمتها مالاریا تکثیر میشد و منطقه را آلوده میکرد؛ به این دلیل کرج منطقهای مالاریاخیز بود؛ همین موضوع هم سبب شده بود، آنزمان زمینهای کرج بیارزش باشد و مردم زندگی در دهات کوهستانی را ترجیح دهند.
من در کرج به این بیماری مبتلا شدم، بعد از مهاجرت؛ ساعت دو بعدازظهر که میشد، میرفتم آنطرف خیابان، روبهروی مغازهمان، زیر آفتاب پلاسی میانداختم و میخوابیدم؛ دیگر وقتش را میدانستم، همان حوالی دو، بدنم یکربع ساعت میلرزید، بعد خیس عرق میشدم و بعد هم تشنه؛ یاد گرفته بودم، با خودم ظرفی هم آب میبردم که در تشنگی بعد از لرزش بخورم؛ خیلی ناراحتکننده بود؛ هرروز همین کارها را میکردم تا اینکه بالاخره خوب شدم و آن را هم از سر گذراندم.
آنوقتها هرکدام از این بیماریها باعث تلفات سنگین میشد، اما خداوند کمک کرد و من در این نودسال از این بیماریها نجات پیدا کردم.
در جریان جنگ بینالملل دوم، ابتدا آلمانیها و روسها متحد بودند؛ لهستان را که گرفتند، نصفش کردند، نیمی را روسیه برداشت و نیم دیگر را آلمان. جنگ که طولانی شد، اوضاع عوض شد، آلمانها با روسها درگیر شدند و این باعث شد اوضاع در روسیه خراب شود، آنقدر که آنجا آذوقه نبود؛ در پی این اتفاقات روسها دیگر نمیتوانستند اُسرای لهستانی را سیر کنند، آنها را آوردند ایران. لهستانیها با خودشان بیماری تیفوس را آوردند که بعد از مدت کوتاهی در اینجا هم شیوع پیدا کرد. سال ۱۳۲۱ من هم به تیفوس مبتلا شدم؛ یکی از عوارضش این بود که هیچ میلم به غذا نمیکشید. آنوقت در دروان بودیم؛ مادربزرگم میخواست به زور به من غذا بدهد؛ یکبار غذا را برداشتم، پَرت کردم بیرون؛ او ناراحت شد و من را بُرد برغان پیش پدرم. در برغان عزیز من را مداوا کرد؛ او طب سنتی میدانست؛ دارویی به من میداد که بسیار تلخ و بدبو بود، سبزی ریحان را میگرفت زیر بینیام تا بتوانم هرطور شده آن دارو را بخورم؛ خلاصه از آن بیماری هم نجات پیدا کردم.
در دوران سربازی هم یکوقتی، یکدفعه شبکور شدم، طوری که شبها هیجچیز نمیدیدم. یکنفر گفت جگرسفید را بپز، حین پختن بخور بده و بعد هم آن را نوش جان کن، هم جگر پخته را و هم آبش را. رفتم بیرون شهر، یک جگرسفید گرفتم و در یقلاوی پختمش؛ یقلاوی ظرفهایی را میگویند که مخصوص غذای سربازها در سربازخانه است، یک کاسهی مسیست؛ همینطور که جگر روی چراغ پریموس میپخت، یک پتو انداختم روی سرم و بخور دادم؛ همان یکبار کافی بود؛ خوب شدم؛ از شب بعد دیگر چشمم میدید؛ من از این جگر سفید معجزه دیدهام.
حدودا سال ۱۳۳۲ بود که زردی گرفتم، همان که امروز میگویند یرقان. من آنزمان سیگار میکشیدم و این باعث شده بود کبدم ضعیف شود؛ یرقان یک بیماری کبدیست؛ صورتم را انگار زردچوبه مالیده بودند. کمالی آشنایی داشت که دکتر سفارت فرانسه در تهران بود و گاهی هم میآمد کرج؛ من را بُرد پیش او. دکتر دو نسخه نوشت که بسیار موثر بود و به سرعت خوب شدم؛ نسخهها را هنوز هم دارم. ضمنا توصیهای هم کرد که آن را هم انجام دادم؛ ماهیهای خاص بسیار ریزی بود که باید آنها را میبلعیدم؛ برای دفع زردی موثر بودند؛ میرفتم آن ماهیها را میگرفتم و همانطور خام میانداختم توی حلقم.