بعد از اتمام سربازی به پدرم گفتم من زندگی شهری را میپسندم، نمیتوانم اینجا بمانم؛ تصمیم دارم بروم شمال که از ده دور باشم. رفتم کرج سراغ آقای کمالی؛ این دومینباری بود که میرفتم پیش او. کمالی پیشنهاد کرد که از شمال برنج بیاوریم و بفروشیم. دوباره کارمان گرفت؛ توفیق بزرگی داشتیم. آنوقت سرپرستی خانوادهام را هم داشتم؛ از اینجهت، کمالی میگفت «هرقدر مزد میخواهی بردار»؛ میگفتم روزی پنجتومان کافی است، اما او اصرار داشت که کم است و بیشتر بردار؛ میگفتم «یکتومان اجارهی خانهمان است و بقیهاش هم خرج زندگی؛ کافیست». مدتی با همین رویه گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم فکر جدیتری برای زندگی بکنم؛ این موضوع را با او در میان گذاشتم، گفت «خب بیا شراکت کنیم؛ اجناس و سرمایه را قیمتگذاری کن، هرچه اضافه درآوردیم دوبهیک تقسیم میکنیم؛ فلانی را هم که از بستگان من است به همسری قبول کن»؛ گفتم «باید فکر کنم»؛ من برای هر کار و تصمیمی باید خوب فکر میکردم؛ دیدم وضعمان که خوب شود، همه میگویند فلانی با سرمایهی کمالی به اینجا رسیده و خودش کارهای نبوده؛ صلاح خودم را در این کار ندیدم. بنا داشتم از آنجا بروم، اما او نمیگذاشت؛ خلاصه یکروز که باید برای خرید میرفتم تهران، همهی حسابها را بستم؛ رفتم تهران، اجناسی را که میخواستم، خریدم و فرستادم، بعد هم غیبم زد؛ هیچکس نمیدانست کجا هستم؛ بعد از آن کمالی دیگر مجبور شد کسی را برای کمک پیدا کند و بگذارد جای من.