سقف کوتاه و چفت آهنی

قانون کشف حجاب در ۱۳۱۴ وضع و اجرا شد؛ ژاندارم‌ها در کوی‌وبرزن، چادر زن‌ها را پاره می‌کردند. پدرم گفت «این‌جا دیگر نمی‌شود زندگی کرد؛ من زن‌وبچه دارم، دختر دارم، نمی‌توانم که زندانی‌شان کنم؛ دیگر فایده ندارد؛ باید برگردیم به روستا»؛ او قدری تعصبات مذهبی داشت. در اسفند ۱۳۱۵، درست وقتی عده‌ی زیادی به کرج می‌آمدند، ما دوباره برگشتیم، مهاجرت معکوس کردیم به دروان. ما در روستا ملک و املاک زیاد داشتیم و آن‌ها کفاف زندگی‌مان را می‌داد، برگشتن برایمان مشکلی ایجاد نمی‌کرد. خلاصه در اسفندماه آن‌سال حرکت کردیم سمت روستا. آن‌سال‌ها برف زیاد و سنگین می‌بارید؛ به همین خاطر هم باید اول می‌رفتیم برغان و از آن‌جا می‌رفتیم دروان. از برغان به آن سمت، جاده رو به آفتاب بود و خطر ریزش بهمن کم‌تر بود؛ اما از راه‌های دیگر نمی‌شد رفت.

رفتیم برغان و شب را آن‌جا ماندیم. روز بعد حرکت کردیم؛ قاطر آورده بودند، وسایل‌مان را بار زدیم و رفتیم. در دروان هم برف زیادی باریده بود، طوری که اصلا نمی‌شد تکان خورد. آن‌وقت‌ها در مناطق کوهستانی و سردسیر، سقف خانه‌ها را کوتاه می‌گرفتند تا سرما تو نیاید؛ طبعا درها هم کوتاه بودند. یکی از همان ‌شب‌ها بابام می‌خواست برود بیرون، سرش خورد به بالای در و چفت آهنی آن فرو رفت توی سرش. صبح روز بعد یک اره برداشت و مقداری طناب که «برویم باغ هیزم بیاوریم»؛ من را هم هم‌راه خودش برد؛ هیزم‌ها را آماده کردیم، مقداری را خودش کول گرفت و مقداری را هم من؛ برف آن‌قدر بود که نمی‌شد قاطر ببریم آن‌جا. این جریانات فقط چندروز بعد از برگشتمان اتفاق افتاد و باعث شد پدرم پشیمان شود؛ دید ده دیگر جای ما نیست و دوباره تصمیم به رفتن گرفت.