آن سالها مهاجرت جنبهی منفی داشت؛ مردم کسی را که قصد مهاجرت داشت، تأیید نمیکردند؛ آنقدرکه طی پنجاه سال، تنها سه خانواده مهاجرت کردند، پدرم و دو خانوادهی دیگر؛ البته دلیل مهاجرت ما فقر و تنگدستی نبود، همان اختلافاتی بود که پدرم با دروانیها داشت.
در جریان مهاجرت ما، مادر پدرم و مادرم در ده ماندند. یک وقتی، مادرم از کسی که از کرج بازگشته بود، احوال ما را جویا میشود، او میگوید که آنها خودشان را سیاه کرده بودند و زغال میفروختند؛ به زبان محلی گفته بود «بابا ول کن، آنها آنجا مثل سیاکاکاها بودند»؛ منظورش از سیاکاکا آفریقاییهایی بودند که بردگی میکردند؛ آنقدر که مهاجرت را بد میدانستند، این تعبیر را استفاده کرده بود؛ خُب ما سر نبش بازار مغازه داشتیم و همهچیز میفروختیم، از زغال گرفته تا ماست و پنیر و میوه و دوغ و سیگار؛ قدیم بود دیگر.
از طرفی، در قیاس با دروان، کرج آبوهوای بدی هم داشت، مالاریا داشت؛ مردم مریض میشدند و میمردند؛ اما در روستاها آبوهوا خوب بود، آلودگی نبود و از هر جهت امنیت برقرار بود؛ این بود که اهالی روستاها مهاجرت نمیکردند و آن را بد میدانستند.