اواخر سال ۱۳۴۷، وزارت کشور دستور داد، انتخابات شورای شهر یا همان انجمن شهر مجدد برگزار شود. پدرم پیشنهاد کرد که من هم کاندیدا شوم. آندوره انجمن نهنفره بود، چون هم جمعیت زیاد شده بود و هم شهر وسعت پیدا کرده بود. من کاندیدا شدم و با هشتنفر دیگر ائتلاف کردم؛ انتخابات برگزار شد و ما با اکثریت آرا پیروز شدیم، هر نه نفر. پس از تشکیل انجمن، اولین کاری که کردیم، کمک به سازمان آب بود؛ توانستیم با گرفتن کمکهای بلاعوض از دولت و جاهای دیگر شبکهی لولهکشی آب را به دوبرابر برسانیم. آن زمان شهردار کرج دکتر همایون نام داشت، تحصیلکردهی فرانسه و بسیار فعال و خوشفکر؛ از طرفی هم اوضاع مالی شهرداری بهتر از سابق بود، چون قانون عوارض نوسازی تصویب شده بود. به کمک دکتر همایون و کمکهای بلاعوضی که از جاهای مختلف میگرفتیم، توانستیم کارهای عمرانی بسیاری را صورت دهیم، آنچنان که آنسال کرج از نظر زیبایی و نظافت در کشور بهعنوان شهر نمونه شناخته شد.
آسفالت و نوسازی خیابانها و ساختن آتشنشانی از کارهای ما در آن دوره بود؛ ساختمان مرکزی شهرداری را هم تکمیل کردیم؛ اسکلت آن را قبلا ساخته بودند، اما نیمهکاره رها شده بود. یکی دیگر از کارهای عمرانی ما در آن دوره احداث پارک چمران بود؛ آن ماجراهای دوران بچگی و خوابی که سال ۱۳۱۸ در برغان دیده بودم، هنوز در ذهنم بود و فکر کردم الان بهترین موقعیت است؛ طرح را به دکتر همایون گفتم؛ گفت «آخر هزینهاش زیاد است؛ آنجا تماما چالهچاله است!» گفتم «اگر شما دستور بدهید ضایعات شهر را ببرند آنجا تخلیه کنند، چالهها پُر میشود»؛ او دستور داد و بعد از آن ضایعات را میبردند آنجا میریختند؛ تقریبا دوسال طول کشید تا شرایط مهیا شد. شخصی بود به نام هوشنگ بیلقانی؛ او را مسئول این کار کردیم؛ یک خانهی کوچک، همانجا برایش ساختیم که برود ساکن شود؛ هفتهشت کارگر هم در اختیارش گذاشتیم. بعد از آن نقشهبرداری شد و خیابانکشی؛ سرانجام پارک درست شد. هروقت آنجا را میبینم لذت میبرم؛ حالا هیچکس نداند، خدا که میداند. یکوقتی، یککسی گردو جمع میکرد؛ در همان اثنا فقیری هم از آنجا میگذشت؛ فقیر را صدا زد و مقداری گردو به او داد؛ فقیر گردو را گرفت و رفت؛ آن اولی، فقیر را دوباره صدا زد که «من این گردو را به تو دادم، ولی یک تشکر خشکوخالی هم نکردی!» او گفت «لازم نیست؛ وقتی این را میشکنم، صدایش را خدا میشنود».