پدرم مغازهای داشت در جادهی چالوس؛ با هم شریک شدیم، حوالی سال ۱۳۳۳؛ قراردادی نوشتیم، از این قرار که جز سرمایهی موجود، هرچه اضافه شد، دوبهیک قسمت شود؛ یعنی دوتا پدرم و یکی من، چون سرمایه و مغازه مال او بود؛ برداشتمان هم به همین قرار بود، مثلا روزی دهتومان او برداشت میکرد و روزی پنجتومان من. کار را شروع کردیم؛ عمدهی کارمان این بود که از قزوین و روستاهای اطراف گندم میخریدیم، میدادیم آسیابها آرد میکردند و دستآخر میفروختیم به نانواها؛ خلاصه اینکه سخت مشغول کسبوکار شدم و همان ایام هم ازدواج کردم.
پس از سهسال، مغازههای دوطرفمان را خریدیم و یک مغازه را کردیم سهتا؛ حسابی فعالیت میکردیم. بعد از مدتی، دیدم پدرم دیگر کمک نمیکند، خان شده است، مینشیند آنجا و دستور میدهد؛ بچهها هم کمکی نمیکردند، کوچک بودند؛ دیدم فایدهای ندارد، من یکنفر آدم، بار سنگین نمیتوانم بکشم؛ روزوشب میدویدم؛ به پدرم گفتم جدا میشوم. ششماه زیر بار نمیرفت، من هم دیگر کار نمیکردم. پدرم که دید دیگر فایدهای ندارد، گفت «میخواهی بروی، برو! هرچه دادم بگیروبرو! قرارداد بی قرارداد»؛ گفتم «آقا ما قرارداد داریم»؛ گفت «برو شکایت کن!» خوبیت نداشت از پدرم شکایت کنم، بعد از ششماه کشوقوس خواستهاش را پذیرفتم؛ قرارداد را پاره کرد و ریخت توی منقل؛ پنجهزارتومان به من داد که «یا این را بگیروبرو یا شکایت کن!» همان را گرفتم و گفتم «پدر من به همین رقم راضیام، اما اگر تو ناراضی هستی، همین هم مال خودت، من جوانم و فعال، میروم و درآمد خواهم داشت»؛ گفت «این پنجهزارتومان از شیر مادر به تو حلالتر»؛ کمی هم گریه کرد، من را بوسید و با رضایت از هم جدا شدیم.
آنزمان من ازدواج کرده بودم و یک بچه هم داشتم؛ ما هیچ نداشتیم؛ خانهمان هم اجارهای بود و روزی پنجتومان اجاره میدادیم، اما همان روز، معاملهای را صورت دادم که چهارهزارتومان سود داشت. یکنفر آمد که «فلانجا را نمیخواهی؟» گفتم «چرا میخواهم»؛ آنجا قیمتش هشتهزارتومان بود؛ پنجهزارتومانی را که در جیبم بود دادم و قولنامه کردیم؛ هفتهی بعد آنجا را فروختم به شانزدههزارتومان. سبب این برکت، رضایت پدرم بود؛ رضایت پدرومادر مهم است؛ او فکر نمیکرد من با پنجهزارتومان راضی شوم؛ دو مغازه به داراییاش اضافه شده بود و پنجهزارتومان هم پولی نبود. خلاصه اینکه از ماندهی آن معامله شروع کردم به خریدوفروش؛ ملک حسنآباد را با آن پول خریدم به هفتهزارتومان؛ دوتومان هم سرمایه کردم؛ همهی زندگی من از اینجا شروع شد.