در چالوس یک نصفهدکان اجاره کردیم؛ شبها را هم در مسافرخانه میخوابیدیم. حسن، چیزهایی از قنادی میدانست و میتوانست گز درست کند. هرطور بود یک پاتیل فراهم کردیم؛ مواد اولیه را هم نسیه گرفتیم؛ همان صاحب مسافرخانه ضامن ما شد، آرد و شکر و مغز بادام و غیره را تهیه کردیم؛ خلاصه دکان را با دست خالی راه انداختیم.
اول فقط گز میپختیم؛ بعد شکلات هم اضافه شد. آنها را در کاغذهای رنگی میپیچیدیم؛ بچهها میبردند و میفروختند و بعد پولش را میآوردند؛ هر دانه را دهشاهی میفروختند؛ برای هر یکتومان، سهقران به بچهها میدادیم؛ چند شکلات هم برای خودشان میدادیم و آنها خوشحال میشدند. با شریکم نصفنصف کار میکردیم؛ فعالیت و کار را من انجام میدادم و او استادکار بود.
رفتهرفته آنجا را تبدیل کردیم به قنادی؛ منتها او بلد نبود جز گز، چیز دیگری بپزد؛ یک استادکار دیگر آوردیم به روزی دهتومان؛ آنوقتها هم دهتومان خیلی بود. بعد کوره و فر زدیم و قسمت جلو مغازه را هم اجاره کردیم به روزی پنجتومان. من از جنگل شمشاد آورده بودم، جلوی مغازه را طاق بسته بودم؛ خیلی قشنگ شده بود. دیوارها را با کاغذ سفید پوشاندم تا تروتمیز باشد. یک تابلو هم سفارش دادم: «قنادی فرد تهران»؛ جواز هم گرفتم؛ هنوز آن جواز را دارم.
یک روز مشغول کار بودیم که یک ماشین درباری دم دکان ایستاد. آقایی آمد پایین با یک کیف در دستش؛ نگاهی انداخت و پرسید «میتوانید یک کیک برای ما بپزید؟» گفت ما در نوشهر جشن بسیار مهمی داریم، همهچیز را از تهران آوردهایم جز کیک؛ آن را فراموش کردهایم؛ یک کیک میخواهیم. به حسن گفتم «آقا بلدی؟» گفت «من کیک بلد نیستم»؛ گفتم «کاری ندارد، نگران نباش، اینها بخور نیستند، فقط برای دکور میخواهند». من چیزهایی یاد گرفته بودم؛ به حسن گفتم تو فقط یک خمیر بزرگ درست کن و در کوره بگذار، بقیهاش با من؛ مشتری را هم گفتم «فردا بیا کیکت را ببر». خلاصه قند را کوبیدم و مایعی درست کردم؛ چند رنگِ خوراکی، سوا سوا به آن اضافه کردم تا بتوانم با قیف روی نان کیک نقشونگار بزنم؛ یک کاغذ بزرگ و قلم نقاشی هم گرفتم و تمام شب را نشستم یک تاج کیانی کشیدم که سمبل ایران و تاج پادشاهان قدیم بود؛ صبح از روی نقشه، نان کیک را بریدم و بعد نقاشیاش کردم، بهصورت تاج؛ کاغذهای رنگی بزرگ هم گرفتم و کیک را بستهبندی کردم، خیلی عالی. به حسن گفتم اگر اینها کیک را بِبُرَند، خرابش میکنند؛ تو باید بروی و بِبُری؛ بعد رفتم یک کارد نازک خریدم و کمی هم دنبه؛ گفتم «اول کیک را میگذاری وسط میز، این کارد را چرب میکنی و بعد قشنگ میبری، اگر واگذار خودشان کنی، خرابش میکنند». موعد تحویل، به مشتری گفتم «اگر این خراب شود، اینجا دیگر کسی نیست تا دوباره درستش کند»؛ گفتم «من استادکارم را میفرستم تا آن را آماده کند و ببرد»؛ خلاصه اینکه، حسن را نشاندیم در ماشین درباری و کیک را هم گذاشتیم روی زانوی او؛ حسن هم آنجا همان را کرده بود که گفته بودم؛ صدتومان هم انعامش داده بودند.
اینکه ما برای دربار کیک ساختیم، در نوشهر و چالوس انعکاس زیادی پیدا کرد. نزدیک به شبِ عیدِ سالِ ۱۳۲۷، مردم و اعیانواشراف آن منطقه شروع کردند به سفارش شیرینی؛ ما هم میپختیم و انبار میکردیم. رفتم سراغ آن کسی که ازش جنس میخریدیم؛ گفتم ما دیگر نمیتوانیم شببهشب بیاییم و پول بدهیم، باید برای شب عید هم ذخیره داشته باشیم؛ او گفت «هرچه میخواهید ببرید، اصلا همهی این دکان را بار کنید و ببرید». ما جنس نسیه میآوردیم، میپختیم و انبار میکردیم، شیرینیهای مختلف از زبان و دانمارکی و چیزهای دیگر؛ فرمولهایش را هنوز دارم. شب عید، خاک آنجا را هم بردند؛ مشتریها صف ایستاده بودند؛ فرصت نمیکردیم پولها را بشماریم؛ یک حلبی دو قلو داشتیم که پولها را میریختیم داخلش. من و حسن بیش از یکماه، نه توانستیم حمام برویم و نه حتی توانستیم صورتمان را بشوییم؛ شبوروز کار میکردیم. دوسهروز بعد از عید دیگر خلوت شد؛ رفتیم لباس خریدیم، جوراب و شلوار و پیراهن و همهچیز؛ آنقدر سروضعمان خراب بود که رومان نمیشد برویم حمام؛ رفتیم لب دریا، لباسهامان را کندیم و آتیش زدیم و خودمان را شستیم و اصلاح کردیم؛ بعد حلبها را برداشتیم و رفتیم منزل همانکسی که به ما جنس داده بود؛ یک پتو آوردند، پولها را خالی کردیم میان آن، دسته کردیم و بدهیمان را دادیم؛ بقیهاش را هم جمع کردیم و قدری اوضاع دکان را سامان دادیم.