اولین مهاجرت ما به کرج، سال ۱۳۰۸ بود؛ بعد از اینکه اختلاف پدرم با دروانیها بالا گرفت دیگر آنجا نماندیم؛ کمی بعد، مقداری پنیر داشتیم، بار قاطر کردیم و رفتیم کرج، من و پدرم. پنیرها تقریبا صدکیلو بود؛ بابام همه را یکجا فروخت به پسرخالهاش؛ به او گفت میخواهم بیایم اینجا و بمانم؛ پسرخاله هم با این کار موافق بود و گفت «اشکال ندارد». بعد از آن برگشتیم دروان؛ زمستان و بهار را ماندیم تابستان مهاجرت کردیم.
در کرج پدرم سرقفلی یک مغازه را خرید به سیتومان، روبروی پاساژ کمالی، آنطرف خیابان. من دوباره برگشتم دروان و پدرم ماند؛ کمی مانده تا شب عید باز پیغام داد که برگردم، سال ۱۳۰۸؛ من فرزند اولش بودم، علاقهی زیادی به من داشت و خیلی هم محبت میکرد. آنسال هم برف زیادی باریده بود؛ داییام مرا سوار قاطر کرد و برد کرج؛ آنقدر سرد بود که لباس به تنم یخ زده بود؛ وقتی رسیدیم، لباس را که میخواستیم درآوریم، نمیشد، توی تنم یخ زده بود. کنار دکان بابام یک قهوهخانه بود؛ من را بردند آنجا، منقل و هیزم آوردند، آتش روشن کردند و آنقدر من را دور آتش گرداندند تا یخها آب شد.
آنشب من برای اولینبار پرتقال را دیدم، تا آنوقت ندیده بودم و نمیشناختم؛ آنها که در قهوهخانه بودند، پرتقال داشتند؛ یکی هم برای من پوست کندند و خوردم. آنسالها پرتقال میوهی کمیابی بود؛ نارنج بود، اما پرتقال نه.
آنزمان، من و پدرم شبها در مغازه میخوابیدیم. همانسال، شب چهارشنبهسوری، گفتم من میخواهم آتشبازی کنم؛ پدرم میگفت من هیزم ندارم، گَوَن ندارم که بسوزانم؛ من به خرجم نمیرفت و سروصدا میکردم؛ همسایهمان عطاری داشت؛ آمد که «چه شده؟ این بچه چه میخواهد؟» پدرم جریان را برایش گفت؛ او گفت «من گون دارم؛ میآورم». آنزمان قند را از بلژیک میآوردند؛ برای اینکه قندها خرد نشود، لابهلای آنها را گون میگذاشتند؛ همسایهمان قندها را فروخته بود، گونهایش مانده بود؛ خلاصه آنها را آورد، هفت کُپه درست کردند، نفت ریختند و آتش زدند. من شروع کردم به پریدن از روی آتش؛ یکنفر هم پشت من میپرید؛ در همین اثنا به هم برخورد کردیم، پوتینی که پایش بود خورد به ساق پای من، به قلم پایم؛ بنا کردم به یاحسین کشیدن و دادوفریاد؛ بابام اول فکر کرده بود من آتش گرفتهام، دوید بیرون که «چه شده؟» پایم شکسته بود؛ آویزان بود. آنشب تا صبح، توی آن مغازه من گریه کردم، بابام گریه کرد.
صبح همسایهها پیشنهاد دادند که ببرش تهران؛ آخر آنوقت مثل حالا دکتر و دوا نبود. در آن بین یکی هم یک شکستهبند سراغ داشت که بالاخره رفتند و او را آوردند. من را بردند در کاروانسرای همسایه؛ چندنفر از دروانیها هم آنجا بودند؛ پیرمرد شکستهبند دستور داد من را محکم نگه داشتند؛ بعد شروع کرد به کشیدن پایم. اگر این کار را نمیکرد، ممکن بود پایم کوتاه شود؛ وقتی پای آدم میشکند، عضلهها جمع میشوند، استخوانها روی هم میافتند و همانطوری جوش میخورند. خلاصه اینکه آنقدر پایم را کشید تا استخوانها میزان شدند؛ این کار خیلی هم درد داشت و من مدام فحشش میدادم که «پدرسوخته پایم را ول کن! پدرسوخته پایم را ول کن!»؛ آخرسر با زردهی تخممرغ و یک گیاه دارویی، ضمادی درست کرد، روی پایم گذاشت و آن را با تکهای کرباس آبندیده بست؛ بعد از آن هم با تکهای تخته ثابتش کرد. سیزدهبهدر دیگر خودم راه میرفتم، البته به سختی.
تابستان خانه گرفتیم، دهکرج کنار مسجد؛ مادرم و بچهها هم آمدند. توی راه مادرم از قاطر میافتد، دستش از چندجا میشکند؛ مدتها گرفتار این شکستگی بودیم، آخر هم خوب نشد؛ دستش بالای سرش نمیآمد.