وارد زندان شدم. محیط غمزدهای بود. از زندانیها پرسیدم «قدیمیهای این بند کدام هستند؟» سلولشان را نشانم دادند؛ رفتم به آنها گفتم «شما که قدیمی هستید و با تجربه، چرا کاری برای این محیط نمیکنید؟ همه ماتمزده هستند»؛ گفتند «کاری از دست ما بر نمیآید». برنامهای را که در ذهن داشتم شرح دادم و از آنها خواستم حمایت و همکاری کنند. تصمیم داشتم نظموترتیب برقرار کنم و دوباره زندگی را به آن بند برگردانم.
اسامی افراد بند را زده بودند روی دیوار؛ آنها را به دستههای هفتنفری تقسیم کردم؛ قرار گذاشتیم هرروز یکی از دستهها مسئولیت کل بند را گردن بگیرد، از نظر غذا و بهداشت و هرکار دیگری که باید انجام میشد؛ اینطور بقیه آزاد بودند به برنامههای آموزشی و تفریحی بپردازند. پول روی هم گذاشتیم، وسایلی را که نیاز داشتیم فراهم کردیم، یک سفرهی دراز برای همه، یکی یک حوله و… صبح اول وقت، سفره وسط بند پهن میشد، همه مینشستند و هفتنفری که مسئول آنروز بودند، صبحانه را سرو میکردند؛ بلافاصله کلاسهای آموزشی تشکیل میشد در گروههای مختلف و مقاطع مختلف، بیسوادها، تحصیلکردهها و… بعد آن هفتنفر مقدمات ناهار را فراهم میکردند؛ بعد از ناهار استراحتی کوتاه بود و بعد از آن برنامههای سرگرمی و ورزشی؛ یکنفر سازدهنی میزد، یکنفر با خمیر نان مهره برای شطرنج درست میکرد و…
از دیگر برنامههایمان رسیدگی به بیماران بود. تعدادی از زندانیان سیاسی از خانوادههای مرفه بودند؛ برای آنها هرروز از خانه غذا میآوردند؛ قرار گذاشتیم آنها را بدهیم به افراد مریض؛ بقیه هم بهصورت یکسان از غذای زندان میخوردند.
برنامههایی هم چیده بودیم برای کمک به خانوادهی زندانیان، آنها که از نظر مالی ضعیف بودند؛ خلاصه روحیهی تازهای در بند دیده میشد. از بندهای دیگر میآمدند، نظموترتیب و برنامههای ما را میدیدند. یکروز عکس شاه را آوردند، در بند نصب کردند؛ فهمیدیم که برنامهای ترتیب دادهاند؛ حدس من این بود که میخواهند عکس را پاره کنند و بعد به این بهانه زندانیها را اذیت کنند. برای جلوگیری از این اتفاق، نگهبان گذاشتیم برای عکس؛ نگهبانها هم شیفتی عوض میشدند. یکی از همان شبها با سروصدا از خواب بیدار شدیم؛ نگهبان را میزدند که او عکس اعلیحضرت را پاره کرده است؛ او را بردند. جمع شدیم تا برای آزادکردن آن بندهی خدا راهی پیدا کنیم؛ دیدیم تنها راه این است که یواشکی به آنها پول بدهیم، چون از راه قانونی هیچجور نمیشد او را آزاد کرد. پول جمع کردیم و یکنفر را مامور این کار کردیم، یکی از زندانیها که هم معلول بود و هم مهندس؛ فکر کردیم چون معلول است، احتمال موفقیتش بیشتر خواهد بود؛ همینطور هم شد و آن بندهی خدا دوباره برگشت به بند.
آن ایام جزو خاطرات شیرین من از زندگیست؛ نمونهای است از تبدیل سختیهای زندگی به شادی.
سال ۱۳۳۳ آزاد شدم. اوضاعواحوال طوری بود که دیدم دیگر مبارزه بیفایده است؛ ظرف مدت کوتاهی نزدیک به هزارنفر اعدام شده بودند و میشدند؛ بهترین افسرهای ما اعدام شدند؛ در زندان عکس اعدامیها را در روزنامه میدیدم. از طرف دیگر در اینجا آمریکاییها مسلط شده بودند و روسها هم حمایتی نمیکردند؛ سیاست جهانی از ما حمایت نمیکرد؛ قدرتها با هم کنار آمده بودند، دنیا را بین خودشان قسمت کرده بودند؛ در این میان ما شده بودیم وجهالمصالحه. دیگر مبارزه بیفایده بود؛ کار سیاسی را رها کردم و باز رفتم دنبال کاسبی.