حوالی سال ۱۳۵۰، کمالی در یک کاروانسرا مستاجر بود و با صاحبملک اختلاف داشت؛ بیش از دهسال هم کرایه نداده بود. یکروز آندو را دعوت کردم، ناهاری خوردیم و یک اختلاف چندینساله را حلوفصل کردم. صاحبملک که از زرتشتیهای بهنام بود، از این موضوع خیلی خوشحال شد؛ بالاخره من توانسته بودم یک اختلاف پانزدهساله را حل کنم؛ گفت «خوب است اینجا را به تو بفروشم»؛ آنقدر پول نداشتم؛ گفت «پول نمیخواهم، اینجا را مظنه بگذار، خرد کن و بفروش، من سرِ سال میآیم پولم را میگیرم، منافعش هم مال تو»؛ کسی را هم معرفی کرد تا در این کار به من کمک کند. کاروانسرا را مطابق قولوقراری که داشتیم خرد کردم و شروع کردم به فروختن؛ پول صاحبملک را میدادم و الباقی را هم خودم برمیداشتم.
کاروانسرا و دفتری را که در اختیار کمالی بود، سوا تفکیک کردم و نگه داشتم، الباقی را فروختم؛ تقریبا هزاروپانصدمتر از آن زمینها در تصرف او بود. کارها را که شستهرُفته کردم، به دفترخانه گفتم سند آن هزاروپانصدمتر را به نام آقای کمالی تنظیم کند؛ ناگفته نماند که در پی این اتفاقات کمالی با من سرسنگین شده بود، چون در جریان مراودات من با صاحبملک بود.
خلاصه اینکه یکروز به دفترش رفتم، بعد از چای و احوالپرسی و اینها گفتم «فرصت داری تا دفترخانه برویم؟» کمی فکر کرد و گفت «من دفترخانه کاری ندارم»؛ گفتم «چرا کار داری؛ سند اینجا را به اسم تو نوشتهام، بیا امضا کن»؛ یکباره وا رفت؛ اصلا فکرش را نمیکرد. برایش شرح دادم که چهطور تفکیک کردهام و چهقدر را فروختهام و اینها. قیمت را پرسید؛ گفتم «من متری سیصدتومان تومان خریدهام، الان متری یکتومان میارزد، ولی به شما همان سیصدتومان میدهم»؛ گفت من الان پول ندارم؛ گفتم «این موقعیت دیگر پیش نمیآید، حیف است چنین زمینی از دست برود»؛ خلاصه آقای کمالی صدتومان داشت، پنجاهتومان هم از فروش زمینی دیگر جور کرد و رفتیم دفترخانه؛ قرار شد سیصدتومان باقیمانده را یکسال بعد بدهد؛ سال بعد نتوانست و یکسال دیگر تمدید شد؛ پول آنجا را طی دوسال داد و بعدها هم در آن زمین پاساژ ساخت.
سیسال قبل از این اتفاق، در موقعیتی سخت کمالی به من گفت «من بابات و این ملوکخانم هم ننهت»؛ من این لطف او را هیچوقت از یاد نبردم و همیشه درصدد جبران آن بودم؛ بالاخره توانستم خدمتی به او بکنم و محبتش را تلافی کنم. انسان باوجدان کسیست که لطف و مهربانی دیگران را فراموش نکند؛ باید قدم خیر دیگران را جبران کرد.