نفت

به سال ۱۲۸۷ شمسی، اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه، در مسجدسلیمان حفاری شد. مسجدسلیمان شهری‌ست با نفت فراوان؛ البته، در جنگ بین‌الملل اول همه‌ی آن را استخراج کردند و بردند و این یکی از دلایل موفقیت‌شان بود. آن‌ها نفت نداشتند و در خاورمیانه هم هنوز کشف نشده بود؛ در آمریکا بود، در منطقه‌ی قفقاز (آذربایجان) هم بود که روس‌ها از آن استفاده می‌کردند.

آلمان‌ها کوشیدند خود را به این‌جا برسانند، که نشد. پیش از عربستان نفت ایران کشف شده بود. دارسی، هفتم خردادماه ۱۲۸۰، امتیاز آن را از قاجار گرفته بود، ولی استفاده‌ی چندانی نمی‌کرد؛ بعد از مدتی هم آن را به دولت بریتانیا واگذار کرد؛ پس از آن، شرکت نفت ایران و انگلیس تاسیس شد؛ درواقع آن‌ها عملیات حفاری را شروع کردند.

رضاشاه امتیازنامه‌ی دارسی را آتش زد و در سال ۱۳۱۲ قرارداد دیگری را جایگزین آن کرد. او توانست حق مالکیت را کمی اضافه کند، اما از آن‌طرف شیر‌های نفت را باز کرد و آن‌ها هم تا می‌توانستند، می‌بردند.

سال‌ ۱۳۲۸، مصدق به آن قرارداد معترض شد و مبارزات برای ملی‌‌کردن صنعت نفت بالا گرفت. ما در بند کم‌وزیاد حق امتیاز نبودیم، برای لغو قرارداد می‌جنگیدیم و می‌خواستیم اصلا نفت را ملی کنیم؛ این را مصدق در مجلس چهاردهم پیشنهاد کرده بود و تصویب هم شده بود. ما در آن مبارزات چه‌بسیار کشته دادیم؛ همه‌ی صورت من مجروح شده بود؛ ترکش‌ها، زیر پلک و گونه و تمام صورتم را پوشانده بود، آن‌قدر که خون تا کفش‌هایم رسیده بود.

مبارزات ما تا بیست‌وهشتم‌مردادماه سال ۱۳۳۲ ادامه داشت؛ در این تاریخ دربار کودتا کرد.

بعد از کودتا، می‌دانستم به دلیل فعالیت‌هایی که در جریان چپ داشته‌ام بازداشت خواهم شد؛ این بود که پیغام فرستادم برای دایی‌ام در ده که «بیا این‌جا چیزهایی هست، ببر برای مادرم». مقداری آذوقه خریده بودم؛ آن‌ها را بار الاغ کردم و همین‌طور که برای دایی‌ام از احتمال دستگیری می‌گفتم، ماموران آمدند و مرا گرفتند؛ او هم بسیار متعجب شد از این منظره. رسم این بود که، هرکه را می‌گرفتند اول می‌بردند شهربانی، کتک مفصلی می‌زدند، بعد می‌فرستادند بازداشتگاه. برای این‌که کتک نخورم، تصمیم گرفتم کاری کنم که من را به شهربانی نبرند. در میدان کرج بودیم؛ شروع کردم به مقاومت و شلوغ‌کردن که من نمی‌آیم و این‌ها؛ مردم هم به سرعت جمع شدند؛ از قضا فرمانده‌ی نظامی کرج هم همان اطراف بود، تجمع را دیده بود و آمده بود ببیند چه خبر است؛ به او گفتم «من دزد نیستم که می‌خواهند ببرندم شهربانی؛ من سیاسی هستم؛ نمی‌آیم»؛ گفت «با من می‌آیی؟» گفتم بله؛ من را سوار ماشین کرد و برد ژاندارمری کرج. آن‌‌جا بازداشتی‌های زیادی را هم از شهربانی آورده بودند، همه کتک‌خورده و لت‌وپار؛ همه‌مان را سوار کامانکار کردند و بردند بازداشتگاهی در تهران.