در مهاجرت اول ما به کرج، پدرم در خیابان قزوین سرقفلی مغازهای را خرید و کاسبیاش را راه انداخت؛ آنسالها حدودا بیست مغازه در آن حوالی بود. از بین کاسبها جز پدر من، دو یا سه نفر دیگر، بچه داشتند، بچههای همسنوسال من؛ او که مهمانخانه داشت و او که عطار بود هرکدام یکیدوتا بچه داشتند. آن حوالی نهری بود که جلوی آن را بسته بودند و آب میگرفت برای کلاک و آنطرفها؛ تابستان که میشد من و بچههای دیگر میرفتیم لب رودخانه برای آبتنی. در راه برگشت، ریگهای اطراف رودخانه پایمان را میسوزاند؛ آفتاب به آنها میتابید و حسابی داغشان میکرد؛ بستر آن رود جایی است که بعدها شد پارک چمران. من آنوقت پیش خودم میگفتم «اگر اینجا هم باغ بود، چهقدر خوب میشد؛ ما در سایه برمیگشتیم».
این گذشت؛ سال ۱۳۱۸، در برغان که بودیم، یکشب آنجا را خواب دیدم؛ دیدم باغ بزرگیست با درختهای زیاد؛ آنزمان، جز کارخانهی قند و دانشکده و حیدرآباد، جای دیگری در کرج برق نداشت؛ فقط جاهای دولتی برق داشتند؛ ما برق نداشتیم، اما آن را میشناختیم؛ جالب اینکه آن باغ در خواب من برق هم داشت. این خواب در ذهنم ماند؛ سال ۱۳۴۵، ما در منطقهی حصار کرج مینشستیم؛ شهردار آقای بها بود؛ یکشب او و چندنفر از انجمنیها مهمان ما بودند؛ من یکباره آن خواب را به یاد آوردم و برای آنها تعریف کردم؛ گفتم «بیایید کمک کنید اینجا را درخت بکاریم»؛ گفتند «نمیشود؛ اینجا خاک ندارد؛ از آنطرف هم حاجولییی همهی آن محدوده را سرند میکند، ماسهاش را میفروشد، چالهچاله است، اصلا قابلیت کاشت ندارد». گفتم «پس کار دیگری بکنید؛ باغدارهای اطراف کمکم به آن منطقه تجاوز میکنند؛ شما بیایید یک نهر بکشید تا حدفاصل آن محدوده با باغها مشخص شود و آنها نتوانند تجاوز کنند»؛ باز گفتند «حال فکر کنیم، ببینیم چه میشود»؛ پاسخ دادم که «نمیخواهد فکر کنید؛ شما چهار کارگر به من بدهید، خودم این کار را انجام میدهم»؛ با این پیشنهاد موافقت کردند. صبح فردا چهار کارگر به من دادند با تعدادی بیل و کلنگ؛ یک اره هم با خودم برداشتم؛ از زیر پل کرج یک نهر کندیم.
خانوادهی دهستانی آنجا باغ داشتند؛ اجازه گرفتیم از درختهای بید آنها چندین شاخه هم بریدیم و کاشتیم در کنار نهر؛ آن درختها تا سالها آنجا بودند. خلاصه اینکه ظرف یکیدوهفته نهر را احداث کردیم، درختها را کاشتیم و این کار تمام شد.