هجده مغازه، یک کاروان‌سرا و گمرک قدیمی

امروز کرج یکی از شهرهای پُرجمعیت است، در حالی‌که چند دهه‌ی قبل اثری از ساختمان و این‌ها در آن نبود. در سال ۱۳۰۸ که ما مهاجرت کردیم به آن‌جا، اصلا نامش کرج نبود؛ کرج روستایی بود در منطقه‌ی جنوب‌غربی دانشکده‌ی کشاورزی. کرج فعلی بیابان بود؛ جاده‌ای که از غرب به تهران می‌رفت و از آن‌جا عبور می‌کرد، یک خیابان بسیار باریک بود. جایی که الان به میدان امام معروف است، قبلا فقط یک سه‌راهی کوچک بود. جاده‌ی چالوس اصلا وجود نداشت؛ جاده‌ای بود که از روی پُل آجری می‌رفت تهران، جاده‌ای هم از قزوین می‌آمد که از طرف دیگر می‌رفت به دانشکده‌ی کشاورزی؛ آن‌جا را می‌گفتند باغ، پیش از آن هم مدرسه‌ی فلاحت. در حوالی آن سه‌راهی، حدودا هجده مغازه بود. در خیابان تهران، یعنی جاده چالوس فعلی، جز یک کاروان‌سروا و ساختمانی که مال گمرک قدیم بود، هیچ ساختمانی نبود؛ آن‌جا راه باریکی هم بود که از پشت مسجد می‌رفت بیلقان. شمال آن سه‌راهی، مزرعه‌ی زکیخانی‌ها بود که معمولا گندم می‌کاشتند. در جاده‌ی قزوین، طرف قزوین، دو مهمان‌خانه بود؛ یکی بعد شد پاساژ فدک و دیگری هم همین پاساژ نریمانی؛ به طرف غرب، دیگر هیچ‌چیز نبود جز زمین‌های کشاورزی. کاروان‌سرای خیابان چالوس جایی بود که بیش‌تر به مسافران مازندران خدمات می‌داد؛ کاروان‌سرا مال شیخ‌محمد اویسی بود و به همین‌جهت به آن می‌گفتند «کاروان‌سرای آقا». جز این‌ها دیگر چیزی وجود نداشت، نه مسجدی نه حمامی نه هیچی. کسبه‌ی آن‌جا اگر می‌خواستند حمام بروند دسته‌جمعی قرار می‌گذاشتند، می‌رفتند حصار؛ آن‌جا یک حمام قدیمی بود متعلق به اهالی روستا که خزینه داشت. این‌که دست‌جمعی می‌رفتیم به این دلیل بود که بخشی از راه ناامن بود؛ کنار پل آدم را لخت می‌کردند. گاهی هم می‌رفتیم ده‌کرج؛ آن‌جا در واقع یک قلعه بود که دو دروازه داشت، یکی در جنوب و یکی در غربش؛ بیش‌تر رفت‌وآمد اهالی از دروازه‌ی غربی صورت می‌گرفت؛ دروازه‌ی جنوبی مخصوص گاو و گوسفند و این‌ها بود. مدرسه‌ی فلاحت، شرق ده‌کرج بود؛ راهی هم بود که می‌رفت به سمت خوابگاه؛ آن‌جا باغ دانشکده تمام می‌شد. در آن حوالی یک امام‌زاده بود و یک قبرستان. مردم می‌رفتند آن‌جا برای زیارت؛ یک درخت چنار خیلی بزرگ هم بود که دورش چادر می‌زدند و استراحت می‌کردند. یکی از هم‌شهری‌های ما هم، بچه‌اش رفته بود سر چنار یک جوجه‌کلاغ را بگیرد که افتاد پایین و مرد. از آن‌جا تا بیلقان همه بیابان بود. در عظیمیه مطلقا ساختمانی وجود نداشت؛ بالاتر از آن‌جا، جایی بود که بعدها به میدان اسبی معروف شد؛ آن‌جا چشمه‌ای کم‌آب بود و یک چنار و دیگر هیچ. در مناطقی که بعدها به اسلام‌آباد معروف شد، آن‌وقت هیچ اثری از حیات نبود.

محدوده‌ی کرج فعلی را می‌گفتند سرِ پُل؛ چون در جاده‌ی تهران یک پل بود، این‌طور معروف شده بود. در حوالی سال‌های ۱۳۱۰ و ۱۳۱۱، تدریجا آبادانی آغاز شد؛ خیابان باریکی را که به سمت تهران می‌رفت خراب کردند، دوباره ساختند و وسعتش دادند؛ شد یک خیابان بیست‌متری. رفته‌رفته ساختمان‌های یک‌طبقه و دوطبقه ساختند؛ پیش از آن، در آن محدوده اصلا خانه نبود؛ دکان‌دارها اغلب در مغازه‌شان می‌خوابیدند؛ خانه‌هاشان یا در حصار بود یا در ده‌کرج. ما هم خانه‌مان ده‌کرج بود، اما غالبا شب‌ها در دکان می‌ماندیم.
پدرم یک پسرعمو داشت که بیش‌تر اوقات مغازه را اداره می‌کرد؛ او هم ساکن ده‌کرج بود؛ بعد از مدتی با عمه‌ام ازدواج کرد و از آن‌جا رفت. بعد از او دایی‌ام مغازه را اداره می‌کرد. یک شب تابستانی، من و پسرعمو در دکان بودیم؛ من هنوز خوابم نبرده بود که دیدم انگار کسی دارد حصیر جلوی دکان را باز می‌کند؛ در تابستان معمولا مغازه‌ها را تخته نمی‌کردند، فقط یک حصیر می‌زدند. پسرعمو را بیدار کردم که «یک‌نفر می‌خواهد بیاید داخل»؛ او گفت «هیچی نگو»؛ منتظر شدیم و بالاخره طرف داخل شد؛ آرام‌آرام رفت سمت دخل که پول‌ها را بردارد؛ پسرعمو یک‌دفعه پرید و یخه‌اش را چسبید؛ من هم چراغ را روشن کردم تا ببینیم جریان چیست؛ البته آن‌وقت برق نبود، چراغ نفتی داشتیم. طرف می‌گفت خیال کردم این‌جا خرابه است، آمده‌ام ادرار کنم؛ پسرعموی پدرم گفت «فلان‌فلان‌شده تو حصیر را باز کرده‌ای و دخل را وارسی می‌کنی، بعد می‌گویی فکر کردم این‌جا خرابه است؟» خلاصه همان شبانه بردیم کنار پل کرج، تحویلش دادیم به ژاندارمری؛ پسرعموی پدرم گردن‌کلفت بود، نگذاشت قسر در برود. آن‌زمان ناامنی بود؛ کسی نبود، نه نگهبانی نه ژاندارمی.
در همان سال‌ها دولت تصمیم گرفت یک کارخانه‌ی قند در کرج دایر کند و این کار را کرد؛ مدتی بعد در بلوار چمران، نزدیک پل، یک کارخانه‌ی شیمیایی راه‌انداخت، کمی بعد دامپروری حیدرآباد و بعد هم سرم‌سازی حصارک؛ زیاد نگذشت که یک کارخانه‌ی مقواسازی هم دایر شد.
مقواسازی کاه می‌خرید؛ آن‌جا کاغذهای کهنه را خمیر می‌کردند، با کاه قاطی می‌کردند و مقوا می‌ساختند.
یکی‌دوبار هم پدرم به آن‌ها کاه فروخت؛ حدود بیست شتر بود که کاه بارشان بود و من بُردم تحویل دادم.
این کارخانه‌ها، باید کارگر جذب می‌کردند؛ این‌طور، نظر اهالی روستاها جلب شد به کرج. کارگران که غالبا اهل حصار یا ده‌کرج بودند، آرام آرام شروع کردند به ساختمان‌سازی در حوالی کارخانه‌ها، مخصوصا کارخانه‌ی قند؛ در حاشیه‌ی خیابان‌های اطراف، مغازه ساختند و پشت مغازه‌ها خانه. در سال ۱۳۱۵، دولت تصمیم گرفت یک کارخانه‌‌ی ذوب‌آهن هم در کرج بسازد؛ ذوب‌آهن مساله‌ی دهن‌پُرکنی بود و انعکاس وسیعی در سطح مملکت داشت؛ این مساله هم، افراد زیادی را از شهرهای اطراف به کرج کشاند. خلاصه این‌که این عوامل باعث شد کرج آرام‌آرام رونق بگیرد و رشد کند؛ آن‌زمان ساختمان‌سازی‌های زیادی در آن‌جا صورت می‌گرفت و جمعیت هم به حدود ده‌هزارنفر رسیده بود.