جهانگردی از شهری به شهر دیگر میرفت؛ در بین راه با کسی همسفر شد که چند چهارپا همراه داشت و هرکدام باری داشتند؛ از او پرسید «باری که میبری چیست؟» گفت «اینیکی، یک قسمت لوبیا است و یک قسمت سنگ»؛ جهانگرد تعجب کرد و دوباره پرسید «بار آنیکی چیست؟» همسفرش پاسخ داد «آن هم حبوبات است و سنگ»؛ دوباره پرسید «بار آن چهارپای دیگر چیست؟» پاسخ شنید که «آن هم همینطور، نیمی حبوبات و نیمی سنگ»؛ جهانگرد، متعجب شد و پرسید «این سنگها که میبری قیمتیاند؟» گفت «نه؛ قیمتی نیستند، همین سنگهای بیابانند»؛ جهانگرد با تعجب علت را جویا شد؛ صاحب بار پاسخ داد «یک تا را حبوبات میریزم و تای دیگر را سنگ تا حیوان تعادل داشته باشد». جهانگرد فکر کرد «چهقدر این فرد نادان است؟!» گفت «پدرجان دفعهی بعد، وقت بارگیری، یک تا را یکنوع از حبوبات بریز و تای دیگر را نوع دیگر؛ اینطور تعادل برقرار میشود، یکی از چهارپاها را هم میتوانی خودت سوار شوی و پیاده نباشی»؛ صاحب بار گفت «عجب! نفهمیدم و اشتباه کردم؛ دفعهی بعد نصیحت تو را به کار میگیرم». جهانگرد که از سادگی آن مرد خیلی متعجب شده بود پرسید «این چهارپاها مال کیاند؟» پاسخ داد «مال خودم»؛ اینکه آدمی به ایناندازه نادان چهار چهارپا هم داشته باشد، باعث تعجب بیشتر جهانگرد شد، پرسید «دیگر چه داری؟» گفت «همان مزرعهای که در ورودی شهر دیدی، مال من است»؛ جهانگرد باز پرسید «از پدرت ارث بردهای؟» گفت «نه؛ خودم خریدهام»؛ جهانگرد با حیرت پرسید «دیگر چه داری؟» آن مرد پاسخ داد «چند مستغلات هم در شهر دارم»؛ جهانگرد که دیگر مبهوت شده بود گفت «عمو! حرفهایی که من زدم، همه بیخود بود؛ همان کاری را بکن که خودت بلدی».
این حکایت به ما میآموزد که هرکس در کاری استعداد دارد، خداوند به هرکس استعدادی داده که باید آن را به کار بگیرد؛ ما نباید به بچههامان فشار بیاوریم که «حتما باید فلان کار را انجام دهی!» نباید کاری را به آنها تحمیل کنیم، باید بگذاریم خودشان استعدادشان را پیدا کنند و به کار بگیرند. انسانها از مسیر درک خودشان موفق میشوند؛ اگر آن مسیر را به روی فرزندمان یا هر فرد دیگری ببندیم، راههای دیگر هم بسته میشوند و او به جایی نمیرسد. ما هم اگر این کار را کرده باشیم، اشتباه بوده است. ارزش این حکایت در این است که بر علاقه و استعداد آدمها تاکید میکند؛ آن فرد با آن سادگی، به کار کشاورزی علاقه داشته و در این زمینه موفق شده است؛ اگر کسی را به کاری مجبور کنیم که علاقهای به آن ندارد، آن کار بینتیجه میماند و عمر آن فرد هم تلف میشود.