پیرانه‌ها

قدیم‌ها برای افراد پیر بیش‌تر احترام قائل بودند؛ علتش این بود که آن‌زمان بهداشت در شرایط فعلی نبود و افراد کم‌تری عمر دراز می‌کردند؛ تعداد کمی اگر به پیری می‌رسیدند، برای مردم حکم منبع تجربه را داشتند و ارزشمند بودند.

در کودکی و نوجوانی من، پدرِ مادرم هنوز در قید حیات بود؛ او حدودا صدسال عمر کرد. به دلیل عمر درازش، همیشه از گذشته‌ها صحبت می‌کرد و از اجدادمان برای ما می‌گفت؛ اسمش کربلایی‌غلام‌علی بود. مثلا به یاد دارم که خاطره‌ای را نقل می‌کرد از پدرجد پدری من که مشت‌آقا نام داشت. او هم گویا عمر درازی داشته است و از این بابت، اهالی روستا، مشت‌آقا دده خطابش می‌کرده‌اند؛ «دده» یعنی پدر؛ او آن‌قدر عمر داشته که آن‌ها پدر حسابش می‌کرده‌اند.
پدربزرگم می‌گفت «من نوجوان بودم، حدودا ده یا دوازده‌سال از عمرم رفته بود؛ زمستان بود، آفتاب هم بود؛ مردها قطار نشسته بودند کنار دیوار، آفتاب می‌گرفتند و صحبت می‌کردند. یکی از آن‌ها به مشت‌آقا دده گفت «یک پیرانه برایمان بگو!» مشت‌آقا کمی فکر کرد و گفت «چه خوب است زیستی، این کناره‌ها بایستی، کسی نگوید تو کیستی».
این ضرب‌المثل یعنی که آدم هرچه در کناره بماند و گُم‌نام باشد، زیست و زندگانی راحت‌تری خواهد داشت؛ معمولا افراد سرشناس گرفتاری‌های زیادی دارند. قدیمی‌ها مثل‌های دیگری هم در این‌باره داشتند؛ می‌گفتند «مرد بی‌نام‌ونشان، ملک دور از رهگذر». در گذشته املاک کنار جاده هیچ‌ ارزشی نداشته است؛ کاروان‌ها در مسیر خود، مال و اسب و قاطرشان را در زمین‌های حاشیه‌ی راه می‌چرانده و آن‌ها را نفله می‌کرده‌اند؛ از این‌جهت زمین دور از راه و رهگذر، مطلوب‌تر بوده و با مرد گم‌نام قیاس شده است که گرفتاری کم‌تری دارد و زندگی بهتری.
آن‌طور که می‌گویند، مشکلات و گرفتاری‌های زیادی که مشت‌آقا در گذشته‌ی خود داشته، سبب شده است او از جای دیگری مهاجرت کند و ساکن دروان ‌شود؛ گویا جزو اولین سکنه‌ی آن‌جا بوده است. بنابراین «چه خوب است زیستی، این کناره‌ها بایستی، کسی نگوید تو کیستی»، به نوعی وصف حال خودش هم بوده است.
مشت‌آقا گله‌دار بوده و آن‌‌طور که من شنیده‌ام، چند نسل قبل از او هم، اجداد من گله‌دار بوده‌اند و زندگی عشایری داشته‌اند. جدِ مادربزرگم که می‌شود نسل ششم یا هفتم پیش از من، فردی بوده است به نام اِیوَز، معروف به ایوز چماقی.
قدیم‌ها اغلب افراد، جز شمشیر از وسایل دیگری هم برای دفاع استفاده می‌کردند؛ یکی از آن‌ها چوبی بود که حدودا یک‌متر و خرده‌ای طول داشت و سرش کلفت‌تر از دسته‌اش بود؛ یک ابزار چوبی دیگر هم بود، کوتاه‌تر و سنگین‌تر از آن‌یکی که سرش آهن و یراق داشت؛ آن را می‌گفتند چماق و معمولا افراد گردن‌کلفت‌تر و زورمندتر همراه خود داشتند و در دعوا و مرافعه‌ای که پیش می‌آمد از آن استفاده می‌کردند.
ایوز برای حفاظت از گله و نوکر و این‌ها اسب سوار می‌شده و همیشه یک چماق بغل زین داشته است؛ از این‌جهت معروف بوده به ایوز چماقی. او پسر نداشته، فقط چند دختر داشته است که هرکدام را به یکی از آبادی‌های اطراف می‌دهد؛ این کار را گویا از این‌جهت می‌کند که حمایت اهالی روستاهای اطراف را جلب کند؛ مثل این‌که مدام به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفته و احتیاج به حامی داشته است.
مشت‌آقا از شمیرانات می‌رود حاجی‌آباد کرج، دختر آخر ایوز چماقی را می‌گیرد و می‌شود داماد او. زن مشت‌آقا نامش «خانم» بوده و آن‌طور که پدر مادرم می‌گفت، زنی درشت‌‌اندام و قوی هیکل؛ می‌گفت «زنی سرزنده و سلامت بود، اما در پیری خیلی لاغر شده بود، طوری که پوست گردنش طبقه‌طبقه افتاده بود روی هم». مشت‌آقادده مردی دنیادیده بود و عمر زیادی هم کرد.