چای به زبان ترکی

مقصد بعدی‌مان لندن بود. تقریبا غروب بود که رسیدیم و وارد هتل شدیم؛ هتل کنزینگتون در مرکز شهر. صبح اول وقت، یک اتوبوس آمد و رفتیم برای بازدید از مراسم تعویض نگهبانان کاخ سلطنتی؛ مراسم زیبایی‌ست که گاهی تلویزیون هم نشانش می‌دهد. آن‌جا جمعیت زیادی برای تماشا آمده بودند. خانمی که راهنمای ما بود، لباسی قرمزرنگ پوشیده بود؛ گفت «این را پوشیده‌ام برای این‌که در میان جمعیت من را پیدا کنید؛ جمعیت زیاد است و مراقب باشید گم نشوید». من محو تماشا بودم؛ تقریبا دوساعت طول کشید و مردم کم‌کم شروع کردند به رفتن، اما من هرچه گشتم گروه خودمان را پیدا نکردم. همان‌جا ماندم، آن‌قدر که دیگر همه‌ی جمعیت رفتند؛ باز هم منتظر شدم، شاید دوستانم بیایند دنبالم؛ آن‌ها هم گویا قدری منتظر شده بودند و بعد رفته بودند. تقریبا یک ساعت گذشت؛ حالا روز اول است که ما آمده‌ایم لندن و من نه زبان بلدم، نه پول در جیبم دارم و نه آدرس را می‌دانم؛ هتل در مرکز شهر بود و ما مسافت زیادی را آمده بودیم در کناره‌ی شهر. با خودم گفتم شاید آن‌ها بیایند دنبالم؛ مجسمه‌ی بزرگی جلوی کاخ بود، رفتم روی سکوی آن نشستم تا اگر آمدند، پیدایم کنند؛ نیم‌ساعت دیگر هم گذشت و خبری نشد.

دوستانم فکر کرده بودند من آدرس هتل را دارم و می‌توانم برگردم؛ قاعده هم همین است؛ آدم وقتی جایی می‌رود، پیش از هرچیز باید آدرس هتل را بگیرد و همیشه همراهش باشد؛ من این کار را نکرده بودم، به خیالم که گروهی هستیم و لازم نمی‌شود. خلاصه تصمیم گرفتم هرطور هست خودم را برسانم به هتل. صبح که می‌آمدیم، خیابان‌ها را کمی علامت‌گذاری کرده بودم؛ راه افتادم، اما هرچه می‌رفتم بی‌فایده بود؛ دیدم علامت‌ها زیادند و نمی‌توانم مسیر را پیدا کنم. دست آخر یک تاکسی گرفتم؛ می‌خواستم خیابان‌ها را بگردم تا هتل را پیدا کنم؛ آن‌وقت حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. راننده‌ی تاکسی آدرس خواست، خیابان روبه‌رو را نشانش دادم که این آدرس؛ آن خیابان را تا ته رفت و رسید به یک چهارراه؛ دوباره آدرس خواست و من باز یک خیابان را نشانش دادم که این آدرس؛ این روند همین‌طور ادامه پیدا کرد و راننده دیگر کلافه شده بود، فکر می‌کرد من دیوانه‌ام و مدام غرغر می‌کرد؛ حالا نه من زبان او را می‌فهمم و نه او زبان من را می¬فهمد. همان‌طور آدرس می‌دادم و او ناچار بود برود؛ تقریبا دو ساعت گذشته بود که یک‌باره هتل را دیدم؛ گفتم «استاپ». پول همراهم نبود، راننده پولش را می‌خواست و نمی‌گذاشت پیاده شوم؛ حالا هرچه می‌خواهم حالی‌اش کنم که بیا پایین تا از هتل پول بیاورم، نمی‌فهمد؛ مدام با دست علامت می‌داد که پول را بده؛ بالاخره هرطور بود راضی شد و آمد پایین؛ آن‌جا مقداری پول گرفتم، هزینه‌ی تاکسی را پرداخت کردم و راننده رفت. رفقایم در هتل نبودند؛ گویا برای ناهار و برنامه‌های دیگر رفته بودند بیرون. مشخصات چند رستوران‌ ایرانی را از هتل گرفتم و پیگیر شدم، اما چیزی دستگیرم نشد؛ رها کردم و به ناچار دیدار با دوستان را گذاشتم برای شب. آدرس هتل و نقشه‌ی شهر را گرفتم و زدم بیرون.

دوسه‌کیلومتری که قدم زدم، هم خسته شدم و هم خیلی چای هوس کردم؛ من چای زیاد می‌خورم؛ حالا فقط یک کلمه‌ی «تی» را بلد بودم؛ از یکی پرسیدم «تی؟» یک خیابان فرعی را نشان داد که یعنی آن‌جا یکی هست. قهوه‌خانه را پیدا کردم و داخل شدم؛ قهوه‌چی آمد و پرسید «چه می‌خوری؟» گفتم «من زبان شما را بلد نیستم»؛ پرسید «عربی؟» گفتم «ایرانی هستم»؛ گفت «هیچ زبان دیگری را بلد نیستی؟» گفتم «چرا، ترکی»؛ دیگر به ترکی جواب داد؛ خودش اهل استانبول بود؛ خیلی خوشحال شدم، چون مقداری ترکی می‌دانستم. شکسته‌بسته، قدری با هم حرف زدیم، این‌که کجا بوده‌ام و این‌جا چه می‌کنم و این‌ها؛ خودش هم زندگی‌اش را تعریف کرد؛ گفت «مدتی بی‌کار بودم و بعد این قهوه‌خانه را راه‌ انداختم؛ حالا ترک‌ها می‌آیند این‌جا، چای و قهوه و غذا می‌خورند؛ بالاخره اموراتمان می‌گذرد». خلاصه یک‌ظرف لوبیا و نان خوردم و چند چای و راهی شدم؛ از قهوه‌چی خواستم کسی را همراهم کند تا کمی شهر را بگردم. او جوانک ترکی را که آن‌جا بود صدا زد و گفت «این هم‌شهر‌ی‌مان است، ببر و این‌جاها بگردانش». با او حرکت کردیم و قدم‌زنان جاهای زیادی را گشتیم. غروب یک تاکسی گرفتم و رفتم هتل. رفقایم آمده بودند؛ از دیدن من خیلی تعجب کردند و پرس‌وجو که کجا بودی و چه کردی و این‌ها؛ ماجرا را که شنیدند بیش‌تر هم تعجب کردند که چه‌طور من توانسته بودم بی پول و آدرس و این‌ها هتل را پیدا کنم. شب، شام خوردیم و بعد به اتفاق رفتیم برای دیدن یک نمایش که خیلی هم خوب بود. برنامه‌ی روزهای بعد بازدید از مراحل معدوم‌کردن زباله‌ها بود که رفتیم و دیدیم. برنامه‌مان در لندن چندروزی طول کشید.

از لندن رفتیم سوئد؛ چند ساعت بیش‌تر آن‌جا نبودیم. یک پل بود که رفتیم آن‌جا و ساختمان‌ها را نگاه کردیم.