حدودا هجده یا نوزدهسال داشتم، پدرم چند بارِ آلو از ده فرستاد که ببر تهران بفروش. بارها را بردم دم ماشین؛ آنوقت فقط یک ماشین بود که از کرج به تهران میرفت؛ متعلق به پدر دکتر عرب بود، خانوادهای اصالتا عرب و پولدار که در کرج ساکن شده بودند. بارها را گذاشتم بالای ماشین؛ تصادفا آنروز مسافر زیاد شد و کمکرانندهها بنا کردند به زمینگذاشتن بارها؛ میگفتند آنها را فردا میبریم. من یک چوبدستی داشتم، رفتم بالا، دستگیرهی بالایی ماشین را گرفتم و مانع شدم، اجازه نمیدادم بارم را زمین بگذارند؛ با کمکرانندهها درگیر بودم و با تمام قوا مقاومت میکردم، یکی را با مشت میزدم و آنیکی را با لگد؛ راننده هم آمد بالا و قاطی ماجرا شد، پای مرا میکشیدند تا پایین بیاورندم؛ در همین اثنا یکدفعه کراوات راننده را گرفتم، پیچیدم دور دستم و شروع کردم به کشیدن؛ کراوات دور گردنش تنگ شده بود و عنقریب بود که خفه شود؛ حالا هرچه دیگران میگفتند ول کن، نمیکردم؛ بالاخره یکی با یک میلهی آهنی ضرباتی به دستم زد و دیگر راننده رها شد، نقش زمین شد. من را بردند کلانتری، تنها کلانتری کرج که تازه در خیابان دانشکده باز شده بود.
در حین درگیری خون از بینیام سرازیر شده بود؛ رئیس کلانتری نگاهی به من و دیگران انداخت و گفت «اینهمه کمکراننده، نتوانستید از پس این پسر برآیید؟» بعد آقای کمالی آمد واسطه شد و من را آزاد کردند.
انسان نهتنها باید سختیها را تحمل کند، بلکه باید در همان سختیها تلاش هم بکند، زندگی هم بکند و موفق باشد و از موفقیتها لذت ببرد.