کِشمِش‌های گِلی، چارق‌های قیمتی

سال ۱۳۲۱ به اتفاق پدرم مسافرتی داشتیم به کلاردشت. بنا داشتیم مقداری جنس را ببریم شمال برای فروش و از آن‌طرف هم برنج بیاوریم. من دروان بودم و پدرم برغان؛ قرار شد او برود تهران مقداری کشمش بخرد و بعد برود آدران؛ من هم می‌باید می‌رفتم آن‌جا تا با هم راهی شمال شویم. بابام پیغام داد که من مثلا پنجشنبه ظهر آن‌جا خواهم بود؛ من سرِ وعده حاضر شدم و او هم آمد. حدود ده‌تن کشمش خریده بود؛ آن‌زمان مردم چای را با توت و کشمش می‌خوردند؛ قند، هم کمیاب بود و هم گران. چای محلیِ خوب در دسترس بود، اما قند نه. مرزن‌آباد که رسیدیم، تصمیم گرفتیم بار را همان‌جا خالی‌ کنیم، بهتر می‌خریدند.

جنگل‌بانی در مرزن‌آباد فعالیت زیادی داشت؛ انواع چوب و الوار و زغال را از جنگل‌ها به آن‌جا می‌آوردند و بعد به تهران و جاهای دیگر می‌بردند؛ به همین‌جهت در آن‌جا کارگر زیاد بود و می‌شد بار را خوب فروخت. در یک قهوه‌خانه بار را انداختیم و خستگی گرفتیم. مردم که برای خرید آمدند گونی‌ اول را باز کردیم؛ کشمش مرغوبی نبود، اصلا به درد نمی‌خورد؛ گونی بعدی را باز کردیم، آن هم همین‌طور. معلوم شد کشمش امساله را به پدرم نشان داده‌اند، اما پارساله را به او قالب کرده‌اند. قدیم، انگور را که در آفتاب خشک می‌کردند، پیش از جمع‌کردن، مقداری خاک رُس بر آن می‌پاچیدند؛ خاک رس برای این بود که دانه‌ها به هم نچسبند. چون آن کشمش‌ها یک‌سال مانده بودند، به هم چسبیده و با خاک یکی شده بودند؛ اصلا قابل خوردن نبودند. خیلی پَکَر شدیم؛ ده‌تن کشمش داشتیم که قابل خوردن نبود و کسی آن‌ها را نمی‌خرید. یکی پیشنهاد داد که بارمان را ببریم کلاردشت؛ تا آن‌جا فاصله‌ی زیادی نبود؛ قاطر و اسب کرایه کردیم و راهی شدیم.

شرایط اقلیمی کلاردشت خیلی خاص است؛ در ارتفاع، میان کوه‌ها قرار دارد؛ بیش‌تر شبیه یک استخر مستطیل است که تقریبا ده‌کیلومتر طول دارد و پنج‌کیلومتر پهنا. کلاردشت در واقع از چندین آبادی تشکیل شده است؛ دو آبادی بزرگ در مرکز هستند و تعدادی دیگر که دورتادور آن‌دو را گرفته‌اند. پشت آبادی‌ها جنگل‌ها و مراتع گسترده‌اند. آب بسیار زیادی از قله‌های اطراف سرازیر می‌شود که در نگاه اول اصلا معلوم نیست کجا می‌رود و چگونه خارج می‌شود؛ محلی‌ها افسانه‌ای دارند از این‌قرار که حضرت سلیمان با عصایش راه خروج آب را باز کرده است؛ اما در کوه‌های اطراف شکاف‌هایی هست که آب را به سمت پایین هدایت می‌کنند تا سرآخر به دریای خزر بریزد. پایین‌ آبادی‌ها، مزارع قرار دارند؛ البته کشاورزی در آن‌جا چندان رایج نیست؛ اغلب مردم دامدارند؛ گله‌های بزرگ گاو یا گوسفند دارند که در مراتع وسیع اطراف می‌چرند. خلاصه این‌که کلاردشت از نظر اقلیمی جای بسیار جالبی‌ست.

در یکی از روستاهای اطراف خانه‌ای اجاره کردیم و گونی‌ها را زمین گذاشتیم. تصمیم گرفتیم زنان ده را جمع کنیم تا کشمش‌ها را با دست تمیز کنند، بلکه بتوانیم بفروشیمشان. پدرم، از آن‌جاکه قدری اعتقادات مذهبی داشت، نذر کرد هرچه از این کشمش‌ها سود ببرد، سهمی هم برای حضرت عباس کنار بگذارد. مسلما ده‌تن کشمش را نمی‌شد یک‌باره فروخت؛ یارو می‌‌آمد، مثلا یک‌کیلو می‌خرید.

پدرم برگشت و من آن‌جا ماندگار شدم؛ البته او برادرم حرمت‌اله و دایی‌ام را برای کمک فرستاد، آمدند آن‌جا؛ حرمت‌اله کوچک بود، اما می‌توانست کمک کند. خانم‌های روستایی هرروز چند گونی را تمیز می‌کردند و جای دستمزد کشمش می‌گرفتند؛ خیلی هم از این بابت خوشحال بودند. چند الاغ جور کرده بودیم؛ هرروز چند کیسه را بار می‌کردیم و به آبادی‌های اطراف می‌بردیم. پول که نبود، مردم گندم و برنج و روغن می‌آوردند، کشمش می‌بردند؛ ما هم قبول می‌کردیم؛ معامله‌ی کالابه‌کالا می‌کردیم. غروب که برمی‌گشتیم، جنس‌هایی را که گرفته بودیم، دسته‌بندی می‌کردیم و فردا باز روز از نو. به بابام پیغام دادم که ما این‌جا معطلیم، مقداری جنس بخر و با قاطر بفرست تا این‌جا را هم مثل دکان اداره کنیم. او هم مقداری صابون و عناب و چیزهای دیگر فرستاد و آن‌جا شد مغازه. از روز بعد علاوه بر کشمش، انواع اجناس دیگر را هم می‌بردیم به آبادی‌ها و می‌فروختیم، همان‌طور کالابه‌کالا. این قضیه گاه باعث اتفاقات عجیب و خنده‌دار هم می‌شد؛ در یکی از آبادی‌ها که مشغول بودیم، مردم جمع شده بودند تا همان گندم و برنج‌شان را بدهند و کشمش بگیرند؛ زنی در میان جمع به زبان محلی چیزی گفت که یک‌دفعه همه زدند به خنده؛ ما اصلا نفهمیدیم ماجرا چیست؛ بالاخره یکی ترجمه کرد که می‌گوید «عوض ماچ‌وبوسه هم جنس می‌دهید؟»

من آن‌جا ماندگار شده بودم، اما پدرم در رفت‌وآمد بود. چندماهی می‌گذشت، اما کشمش‌ها تمام‌شدنی نبودند. بالاخره کسی پیشنهادی به ما داد؛ گفت «مردم این‌جا در زمستان‌ چارق می‌پوشند،‌ کهنه‌اش می‌کنند و می‌اندازند دور؛ اگر چارق‌های کهنه را جمع کنید و به تهران ببرید، می‌توانید به قیمت خوبی به کهنه‌فروش‌ها بفروشید»؛ گفت «این چارق‌ها از چرم خام است که به کار گیوه‌دوزها می‌آید؛ کهنه‌فروش‌ها می‌خرند و به آن‌ها می‌فروشند». همین کار را کردیم؛ مردم هم همراه شدند، چارق‌ کهنه می‌آوردند، جایش کشمش می‌بردند؛ یک‌ماه نشده، همه‌ی کشمش‌ها رفت و در عوض یک انبار پُر شد از چارق‌های کهنه. کارگر گرفتیم، آن‌ها را شستیم و مرتب در گونی بسته‌بندی کردیم و راهی تهران شدیم. تهران را بلد نبودم؛ یک گاری گرفتم و گفتم من را ببر میدان کهنه‌فروش‌ها. طرف محله‌ی جهودها، پشت بازار، کاروان‌سرایی بود که در آن لباس کهنه خریدوفروش می‌شد. آن‌جا که رسیدیم، کاسب‌ها تا بار ما را دیدند، ریختند سرش. من قیمت را نمی‌دانستم و هرکدام از آن‌ها قیمتی می‌داد، یکی دوتومان، یکی سه‌تومان و یکی پنج‌تومان؛ اصلا نمی‌دانستم کیلویی قیمت می‌دهند یا جفتی یا دانه‌ای. بالاخره هرطور بود، در این کشمکش‌ها فهمیدم قیمتی که می‌گویند برای هر کیلوست. وانمود کردم که این‌کاره‌ام؛ گفتم من برغانی‌ام و کارم این است؛ می‌خواستم بارم را ببرم قزوین، اما راهم به تهران افتاد؛ این بار کیلویی چهارتومان می‌ارزد، اما من سه‌تومان می‌دهم. چک‌وچانه و اصرار و انکار، تا این‌که بالاخره روی سه‌تومان تمام شد؛ پول کلانی گیرمان آمد و ضرر همه‌ی آن‌مدت هموار شد؛ سهم حضرت عباس را هم کنار گذاشتیم. سر تا ته این ماجرا چندماه طول کشید؛ آخر پاییز رفتیم کلاردشت، اردیبهشت برگشتیم؛ تمام زمستان را آن‌جا بودیم.