در هنگ توپخانه، هر صد یا صدوپنجاهنفر یک گروهان آتشبار را تشکیل میدادند و هر آتشبار چهار توپ داشت. مدتی بعد از ماجرای شکایت ما، چهارنفر را انتخاب کردند برای دورهی آموزشی توپخانه؛ هر توپ باید یک مسئول میداشت. یکی از آن چهارنفر من بودم و باید ششماه دوره میدیدم. پیش از شروع آموزش، یکروز همهی ما را خط کردند؛ گروهبانِ مسئول دستور داد همگی دست راستشان را بالا بیاورند، چهار انگشت را مشت کنند و شست را بالا نگه دارند. بعد از آن شروع کرد یکییکی به چککردن؛ وقتی به من رسید یخهام را گرفت و از صف بیرون آورد و بقیه را آزاد کرد. گفتم «فرمایش؟!» گفت «نجارخانه یک نجار میخواهد، ولی بین شما اگر کسی نجار باشد نمیگوید؛ من خودم یکی را پیدا کردم!» گفت «نجارها وقتی با تیشه کار میکنند، بعد از مدتی شستشان برمیگردد؛ من از روی انگشت شست تو فهمیدم که کارت نجاریست». هرچه اصرار کردم که من نجار نیستم و اصلا این کار را بلد نیستم، گفت «چرا بلدی!» بعد هم من را برد نجارخانه و تحویل داد؛ مسئول آنجا هم من را تحویل گرفت و رسید داد؛ شدم نجار. همانروز یک الوار را گذاشت آنجا که «نصفش کن!» یک تکه نخ آنجا بود، آن را زغالسنگی کردم، بالایش را ثابت کردم و محل برش را خط انداختم و ارهاش کردم. مسئول نجارخانه این را که دید گفت «مرد حسابی تو که گفتی من نجار نیستم؛ من که میگویم نجار هستم، نمیتوانم اینطور این را نصف کنم»؛ گفتم «والا بلا من نجار نیستم؛ فقط دیدهام نجارها چهکار میکنند، با عقل خودم، همان کار را کردم». بعد او یک اسکنه داد دستم که فلان کار را هم انجام بده، آن را هم به خوبی انجام دادم؛ اینها را که او دید توصیه کرد که «همینجا بمان! اینجا بهتر است، هم کار یاد میگیری و هم استراحت میکنی». خلاصه اینکه یکهفته بیشتر نماندم و هرطور بود برگشتم به آموزشگاه.
دورهی آموزشی توپخانه، هفده کتاب در موضوعات مختلف داشت؛ من همهی مسائل را خیلی عالی یاد میگرفتم و آنجا شاگرد اول بودم. گروهان آتشبار را چهار قسمت کردند؛ هر قسمت تحت فرمان یکی از چهار نفری بود که انتخاب شده بود؛ یعنی من مسئول یک توپ، یکچهارم افراد و اسبها بودم. شش اسب خودِ توپ را میکشیدند و شش اسب دیگر گلولهها را؛ دو اسب هم برای کشیدن گاری یونجه و جو بود؛ جز اینها یک اسب سواری به من دادند و یکی هم به معاونم؛ دوتای دیگر هم داشتیم مخصوص کشیدن گاری غذا و چیزهای دیگر.
یکروز دستور دادند، اسب ها را زین کردیم و به سمت سلسبیل در غرب باغشاه حرکت کردیم؛ آنجاها بیابان بود. البته آنروز توپها را نبردیم، چون بنا بود اول سواری را یاد بگیریم، ضمن اینکه آوردن توپ با شش اسب گرفتاری زیادی داشت و چندنفر باید درگیر آنها میشدند. مراحل کار اینطور بود که وقتی افسر فرمانده شمشیرش را بالا میبرد، ما باید پایمان را در رکاب میگذاشتیم، بعد او شمشیر را پایین میآورد که امر بر سوارشدن و حرکت بود. گروهان آتشبار با اسبها به خط شدند و فرمانده شمشیر را بالا برد؛ من پایم را در رکاب گذاشتم، فرمان سوارخیز که داد، تا پای راستم را بلند کردم، اسبم دررفت؛ همهي اسبها مانده بودند، فقط این یکی در بیابان میتاخت. تنها کاری که توانستم بکنم، این بود که قاچ زین را چسبیدم و خودم را کشیدم روی اسب؛ نمیتوانستم آن حیوان را به فرمان بگیرم؛ اسب گردنکلفت فقط میتاخت، هرچه دهنه را میکشیدم نمیایستاد؛ بیابان را گرفته بود و دِبرو. اینطور که شد، فرمانده و معاونش هم دنبالم حرکت کردند. حالا سه سوار چهارنعل در بیابان میتازند؛ مردم تعجب کرده بودند که اینها کجا میروند؟! این حیوان شاید ده یا پانزده کیلومتر همینطور تاخت تا دست آخر رسید به یک رودخانه؛ رودخانهی بزرگی بود نزدیک تهران که از کوهستانهای اطراف میآمد؛ نزدیک که شد، حیوان یکباره دو دستش را زمین گذاشت و من از زین کنده شدم و افتادم روی گردنش؛ دوباره، با حرکت گردن پرتم کرد روی زین؛ در همین اثنا فرمانده و معاونش رسیدند و از دو طرف حیوان را مهار کردند. من خیلی ترسیده بودم، دل توی دلم نبود، هرچه کرده بودم نتوانسته بودم آن اسب گردنکلفت را نگه دارم؛ خلاصه کمی همانجا ماندیم تا حالم جا آمد و بعد برگشتیم. فرمانده آنجا به من یاد داد که اسب نافرمان را چهطور مهار کنم؛ گفت باید دهنه را از یک سمت بکشی تا سر حیوان برگردد، وقتی از دو طرف میکشی اسب نمیایستد. آن روز برنامه کنسل شد و برگشتیم پادگان.
آنهایی که قِلِقهای سوارکاری را میدانستند به من گفتند که این اسب یکهشناس است و فقط سوار قبلی را میشناسد. پیش از من آن حیوان را فردی درشتهیکل سوار میشده که خدمتش تمام شده بود و رفته بود؛ او را میشناخت، من را غریب میدانست و نافرمانی میکرد. گفتم حسابش را میرسم. بعد از چندوقت رفتیم به منطقهای در شمال تهران تا مدتی در آنجا بمانیم؛ بالای پاسداران، در اقدسیه یک باغ میوه بود و آب قنات هم در آن جریان داشت. یک درخت بِه آنجا بود؛ اسب را با پابند بستم به درخت؛ دو سرباز صدا زدم و گفتم با شلاق بزنیدش. آنها از دو طرف میزدند؛ خودم هم جلوی چشمش ایستادم و شلاقی هم در دست داشتم. آنقدر زدند تا حیوان خوابید. بعد با آب سرد بدنش را شستم و خوب ماساژ دادم تا جای ضربهها ورم نکند و ضمنا حیوان من را بشناسد؛ بعد بلندش کردم، نوازشش کردم و بردم کمی گرداندمش. بعد از این ماجرا دیگر تکان نمیخورد، آرام میماند تا سوارش شوم.
اسبها عموما به سوار خود وابستگی پیدا میکنند و دیگر به هرکسی سواری نمیدهند. من سوارکاری را از بچگی دوست داشتم؛ حدودا دوازدهساله بودم و آنوقت ما کنار پاساژ کمالی مغازه داشتیم؛ مامور ثبت، مصباحنامی بود اهل طالقان که یک کرهاسب خریده بود برای رفتن به ماموریت و اینها، اما حیوان سواری نمیداد؛ مصباح راه چاره را از پدرم میپرسید و او میگفت باید یک سوارکار این حیوان را عادت بدهد؛ گفتم «بده من سوارش میشوم»؛ پدرم گفت «پسر ول کن! علیخان که سوارکار چهلساله است، نمیتواند! تو میخواهی آرامش کنی؟» گفتم «میتوانم». خلاصه آنجا یک پله بود، از روی آن پریدم روی اسب؛ حرکت کرد و همینطور میرفت؛ افسارش را رها کردم که هرجا میخواهد برود؛ افتاد در زمینهای حسنآباد و هی رفت، تا نزدیک سیاهکلان رفت و بعد ایستاد؛ نوازشش کردم و برگرداندمش؛ دیگر آرام شده بود، تحویلش دادم. اسبسواری لِم خاص خودش را دارد؛ سوارکار باید بتواند در هرحال تعادلش را حفظ کند.
آن اسب توپخانه اصلا من را قبول نداشت؛ گاهی به ناچار باید اسب را تنبیه کرد. اسبهای توپخانه معمولا جو میخوردند و مدام مست بودند؛ یکبار یکی از آنها در اسطبل لگد انداخته بود و پای حیوان دیگری را شکسته بود؛ اسبی هم که پایش بشکند دیگر به کار نمیآید؛ آن حیوان را اعدام کردند. آن یکی را هم یک ماه بستم به گاری و جای جو، علوفه دادمش تا آرام شد.