اختلافات و مبارزات پدرم با برغانیها، فعالیتهای اقتصادی او را تقریبا به صفر رسانده بود؛ زنش یک باغ داشت، یک باغ دیگر هم بود، به آنها رسیدگی میکرد و فعالیتی داشت، اما فعالیت اقتصادی دیگر نمیتوانست بکند. گاهی هم به اتفاق میرفتیم مازندران کارهایی میکردیم، اما این مصادف با جنگ بینالملل و قحطی و اینها بود و اساسا فایدهای نداشت. بالاخره پدرم با خانوادهاش برگشتند دروان؛ در یک خانه ما زندگی میکردیم و در یک خانه آنها. آنسالها در دروان امورات ما با کشاورزی میگذشت.
اختلافاتی که پدرم با برغانیها داشت، یواشیواش به دروان هم رسید. مادرم آنجا فامیل زیاد داشت و آنها نسبت به ازدواج مجدد پدرم موضع داشتند؛ از طرف دیگر هم فامیلهای زن اول پدربزرگم بودند که با پدرم اختلافات کهنه و قدیمی داشتند. این مسايل باعث شد در دروان هم درگیری علنی پیش بیاید؛ مثلا اینکه یکبار من مزرعه بودم، پدرم بر سر مسالهای با چندنفر درگیر شده بود و کار به زدوخورد کشیده بود؛ من که برگشتم مادرم ماجرا را تعریف کرد؛ به سرعت رفتم آنجا، نزدیک قبرستان درگیر شده بودند؛ وقتی رسیدم ماجرا تمام شده بود و هر دو طرف رفته بودند منزل داوودخان تا مساله را حلوفصل کنند. من هم رفتم آنجا؛ دیدم دروانیها نشستهاند و اکثرا هم مخالف پدرم هستند. داوودخان و پدرم بالای مجلس نشسته بودند؛ اهالی، داوودخان را علیه پدرم تحریک کرده بودند. پدرم من را که دید چوبی را که کنار دستش بود برداشت و شروع کرد به اعتراض؛ گویا پیش از آن سکوت کرده بود و کوتاه آمده بود؛ من را که دید جان گرفت، چون موقعیت اجتماعی من در آنجا بهتر از او بود؛ من در دروان بیشتر از پدرم فامیل داشتم، فامیل مادرم زیاد بودند، در حالیکه او فامیل چندانی نداشت. مساله بر سر یک باغ بود؛ سه دانگ مال پدرم بود و سه دانگ مال یکی از اهالی. آن سه دانگ، قبلا مالک دیگری داشت که فروخته بود به آن فرد.
پدرم حرفش این بود که «تو حق نداشتی آن را بخری، من حق شُفعه دارم، من باید میخریدم؛ من نمیخواهم با تو شریک باشم، حالا یا بخر یا بفروش»؛ آنطرف گفت «میخرم»؛ پدرم پرسید «چند میخری؟» گفت مثلا پنجاه تومان؛ پدرم گفت من شصتتومان میخرم؛ این رویه ادامه پیدا کرد تا یک جایی متوقف شد؛ آنطرف گفت «فروختم»؛ بعد قرار شد، ظرف هفتهی بعد بروند کرج و سند را تنظیم کنند؛ همهی این قولوقرارها هم مکتوب شد؛ در همین اثنا فروشنده یکباره منصرف شد، گفت «من نمیفروشم»؛ داوودخان که در آنجا نقش بزرگتر را داشت، دخالت کرد و قضیه را تمام کرد؛ آنطرف کوتاه آمد و بالاخره زمین را به پدرم فروخت؛ بعد هم پدرم یکییکی پاسخ همهی آنها را داد و با خیروخوشی از آنجا بیرون آمدیم.
زندگی آنوقتها سخت شده بود؛ هم قحطی و گرفتاری جنگ بود و هم اینکه عايلهی ما زیاد شده بود؛ دیگر درآمدهای محلی کفاف زندگیمان را نمیداد و ناچار بودیم فعالیتهای دیگری هم بکنیم؛ مثلا زمستانها میرفتیم شمال فعالیت اقتصادی میکردیم؛ آن چندسال به ما خیلی سخت گذشت. علاوه بر همهی این گرفتاریها، نیمهی دوم سال ۱۳۲۳ من رفتم خدمت سربازی. در دو سالی که نبودم، از جهات مختلف به پدرم سخت گذشت؛ مثلا اینکه یکبار دوتا از داییهایم میخواستند او را بکشند. گویا یکشب پدرم از مزرعه علوفه بار میکند که ببرد آبادی؛ از کنار زمین آنها میگذشته که میآیند سروقتش و با بیل میزنند توی سرش؛ پدرم مقاومت میکند و هردوی آنها را میزند، لهولورده میکند؛ یکیشان نیمهجان میافتد همانجا و آنیکی فرار میکند تا اهالی را خبر کند؛ آنها میآیند و لاالهالااللهگویان، داییام را سر دست میبرند، به خیالشان که او مرده است. پدرم فرار میکند و میرود جایی مخفی میشود؛ پیش از آن به محترم میگوید که آنها میآیند، اگر در بینشان کسی طرفدار من بود، خبرم کن، اگر نه، بگو بابام رفته کرج. همانطور میشود، آنها میروند خانهی ما و تهدید میکنند که چنین میکنیم و چنان؛ در بینشان یکی از عموزادههای پدرم مخالفت میکند که «مگر شهر هرت است؟ دونفر ریختهاند سر یکنفر و…»؛ اینطور که میشود محترم میرود بابام را خبر میکند؛ او با سرِ شکسته و لباسهای غرق خون میآید و ماجرا را تعریف میکند. از آنطرف داییهایم رفته بودند کرج شکایت کرده بودند؛ از طرف دیگر، من هم که از ماجرا با خبر شدم، از طریق ستاد ارتش پیگیری کردم؛ آنها به ژاندارمری توصیه کردند که ماجرا را حلوفصل کند؛ آن ماجرا بالاخره هرطور بود تمام شد. در نبود من به پدرم خیلی سخت گذشت تا اینکه در ۱۳۲۵ من برگشتم و دوباره رفتیم کرج.