راه‌فنری

مدتی بعد از آن جریانات، رفتم در کارخانه‌ی قند کرج مشغول به کار شدم؛ روزی پنج‌تومان می‌گرفتم. در قسمتی بودم که می‌گفتند چغندرخردکنی؛ آن‌جا دستگاهی بود که چغندر را ورقه‌ورقه می‌کرد. سه‌چهارماهی ماندم تا کارخانه تعطیل شد؛ فصلی کار می‌کرد، چغندر که خلاص می‌شد، کارخانه هم می‌خوابید. اواخر بهار بود، رفتم دُروان و تا آخر پاییز ماندم؛ زمستان دوباره برگشتم کرج و در همان کارخانه مشغول شدم، این‌بار در قسمت توزین شکر؛ من، به اصطلاح «توزین‌کننده» بودم. شکرِ آماده، از مسیری معروف به «راه‌فنری» می‌گذشت و بعد از لوله‌ای قطور خارج می‌شد؛ کارگرها کیسه‌ها را پر می‌کردند، روی قپان می‌گذاشتند و من صدکیلو صدکیلو توزین می‌کردم؛ کارگری دیگر کیسه‌ها را به کناری می‌گذاشت، عده‌ای هم درِ گونی‌ها را می‌دوختند و تمام. کار من فقط همین بود. از آن‌جا که هم سواد داشتم و هم یک‌ آشنا در کارخانه، کاری آبرومند به من داده بودند. این‌بار دیگر حقوقم را به پدرم ندادم؛ پیش از آن همیشه می‌دادمش به او؛ دویست‌تومان پس‌انداز کردم.

پس از مدتی، یکی از اقوام‌مان را که او هم نریمانی بود، جای خودم معرفی کردم به کارخانه و دیگر نرفتم. دویست‌تومان را برداشتم و رفتم شمال پی کاسبی. فردی به نام حسن اصفهانی‌ که اصالتا هم اصفهانی بود، در کرج ورشکست شده بود و دستش خالی بود؛ گفت من هم با تو می‌آیم. به اتفاق رفتیم لاهیجان و لنگرود و رشت و بندرانزلی را سنجیدیم، از آن‌طرف هم نوشهر و آمل و بابل را؛ چالوس را مناسب‌تر از همه‌جا یافتیم؛ هم این‌که من می‌خواستم ارتباطم با کرج هم‌چنان برقرار باشد.