گریه‌ی جن

حوالی سال ۱۳۲۲ بود؛ در دروان مشغول درو بودیم که یک گله‌ی شکار دیدیم؛ در دروان گله‌ی بز کوهی را می‌گفتند «گله‌ی شکار». کسی را فرستادیم آبادی، پی شکارچی؛ آمد و یکی را زد. او از سر بی‌دقتی، شکاری را زد که تازه زاییده بود؛ وقتی رفتیم سروقت آن حیوان، دیدیم از پستانش شیر فواره می‌زند؛ برادرم کوچک بود، همان‌جا مشغول شد به شیرخوردن. روز بعد دوباره مشغول درو بودیم که دیدم صدای گریه می‌آید؛ به خیالم که صدای گریه‌ی جن است؛ آن‌وقت‌ها از این‌دست اعتقادات رایج بود، مخصوصا بین اهالی روستا. هرچه اطراف را پاییدم، آدمی ندیدم؛ جن هی نزدیک‌تر می‌شد و صدای گریه‌اش هم نزدیک‌تر؛ بالاخره دیدم آن‌طرف رودخانه، دو کُره‌ی شکارِ دیروز، آمده‌اند دنبال مادرشان؛ ما یک گوسفند داشتیم، این‌طرف بسته بودیم که قربانی‌اش کنیم، آن‌ها به هوای او آمده بودند، شاید فکر کرده بودند مادرشان است. پسرعموی پدرم که آن‌جا بود من را فرستاد که آن‌ها را بگیرم؛ آرام‌آرام رفتم آن‌طرف رودخانه، ولی تا من را دیدند به سرعت فشنگ فرار کردند پی گله؛ دیگر ندیدمشان.